کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

روزانه ها

93/07/06

حس یک گلوله ی توپ عمل نکرده توی شن های کویر رو دارم که بعد از 27 سال چشیدن گرمای سوزان روز و سرمای استخوان سوز شب، منتظر یک انفجار بزرگ هست اما نه این انفجار رخ می دهد و نه کسی برای خنثی کردنش می آید. اینجا توی دل کویر، خطری برای آدم ها ندارم..

..:: کل روزنوشت های این وبلاگ ::..

بایگانی
۳۱
فروردين

نگاهی بر رمان پنجشنبه فیروزه‌ای اثر سارا عرفانی

یادداشت اختصاصی برای روزنامه وطن امروز

اینکه یک رمان بتواند ذهن خواننده را تا مدت‌ها به خود مشغول کند، دستاورد کوچکی نیست و برای من در خواندن «پنجشنبه فیروزه‌ای» چنین اتفاقی افتاد؛ اثری که اواسط اسفند ماه 93 رونمایی شد و نگاه جمعی از اصحاب قلم را به خود جلب کرد.

خانم عرفانی چند موضوع ویژه و حساس را برای آخرین اثر خود انتخاب می‌کند و به لطف خود امام رضا(علیه‌السلام) به خوبی می‌تواند از پس پرداخت داستانی آن بربیاید. در این یادداشت کوتاه با اشاره به نقاط قوت کار وی، گوشه‌ای از اشکالات کوچک رمان را نیز بررسی خواهیم نمود. اشکالاتی که شاید تمام آن فقط نگاهی سلیقه‌ای بر این اثر ارزشمند باشد. 

«پنجشنبه فیروزه‌ای» شروع جذابی دارد و با دانای کل روایت می‌شود اما ادامه‌ی داستان توسط دو منِ راوی دختر و پسر جلو می‌رود؛ کاری که معمولاً نویسنده‌های تازه‌کار از پس آن برنمی‌آیند و نمی‌توانند به خوبی به جای شخصیتی مخالف جنس خودشان بنویسند. در اینجا یک نکته‌ی مهم وجود دارد؛ به‌واسطه‌ی تغییر نوع سبک زندگی و نزدیک شدن برخی از رفتارهای دختران و پسران جوان به یکدیگر، پیش‌بینی رفتار جوانان گاه فارغ از نوع جنسیت آنها صورت می‌گیرد. در این رمان نیز عرفانی برای غزاله و سلمان لحنی نزدیک به هم انتخاب می‌کند و البته به نظر شروع فصل پنجم با اینکه با روایت سلمان آغاز می‌شود، بسیار به لحن غزاله شبیه است؛ خصوصاً دشنام هایی که سلمان در دلش به دیگران می‌دهد. علاوه بر این، تکه تکه شدن بسیار فصل دوم باعث می‌شود خواننده در نگاه اول متوجه تغییر زمان و مکان داستان نشود و دچار نوعی سردرگمی در ارتباط با روایت داستان گردد.

آخرین اثر خانم عرفانی حول دو محور اصلی «زیارت صحیح» و «ارتباط با نامحرم» جلو می‌رود. مطالب مربوط به «زیارت صحیح» مجموعه‌ی اتفاقاتی است که برای شخصیت غزاله پیش می‌آید. از این نظر می‌توان «پنجشنبه فیروزه‌ای» را حاوی یک «پیرنگ بلوغ» دانست، بلوغی که برای شخصیت غزاله به‌وجود می‌آید و وی در طول داستان با خواندن جلد اول کتاب «ادب فنای مقربان» اثر آیت الله جوادی آملی به درکی صحیح از زیارت امام رضا(علیه‌السلام) می‌رسد. جدا از این درک شخصی، غزاله با بیان موضوعاتی چون «لگد کردن مردم»، «هجوم به سمت ضریح و فشار به اطرافیان»، «تعداد بوسیدن ضریح به عنوان تعداد زیارت»، «زیارت با هدف رفع گرفتاری‌ها و تهدید امام در خواسته‌ها»، «شلخته و کثیف بودن مسافران» و... به گوشه‌ای از رفتارهای اشتباه برخی از زائران اشاره می‌کند. 

محور دوم داستان یعنی «ارتباط با نامحرم» شامل لایه‌های مختلف و معانی عمیقی است که شاید بتوانیم به برخی از آنها اشاره کنیم. بخش اول مربوط به ارتباط غزاله و سلمان می‌شود. نکته‌ی مهمی که خانم عرفانی به‌طور غیر مستقیم به آن اشاره می‌کند آن است که سلمان تجربه‌ی بدی در ارتباط مجازی با نامحرم داشته اما در مقابل غزاله چنین تجربه‌ای نداشته است. به نظر، غزاله تنها به خاطر خواسته‌ی سلمان از ایمیل زدن و مکالمه با او خودداری می‌کند اما در واقع درک صحیحی از «چرایی نداشتن ارتباط با جنس مخالف» ندارد. 

مسئله‌ی «نداشتن تجربه‌ی بد» به این معنا نیست که همه‌ی جوانان باید این راه را تجربه کنند بلکه با مروری بر اتفاقات تلخ این نوع ارتباطات حرام که گاه به ظاهر هیچ اشکال شرعی ندارد، به این نتیجه می‌رسیم که توجیه جوانان به مضررات شبکه‌های اجتماعی، ارتباطات مجازی از جمله چت، وایبر، واتس آپ و... که به گوشه‌ای از آنها در این رمان اشاره می‌شود، کار چندان راحتی نیست. 

در مقابل این اشاره‌های خوب و به دور از اغراق، برخی از پیرنگ‌های فرعی از جمله خواستگاری شهاب از مریم ضعیف و بیش از حد دخترانه است. در اینجا نه تنها انتظامات حرم این دو نفر را بازداشت می‌کند بلکه عکس آنها بلافاصله در یک سایت خبری منتشر می‌شود و از قضا همه‌ی اقوام آنها نیز این گزارش را مشاهده می‌کنند. به نظر شما این موضوع کمی به دور از واقعیت نیست؟ خصوصاً مرگ مریم در انتهای داستان که گویا نویسنده برای خلاص شدن از شر او، دست به چنین کاری می‌زند.

نکته‌ی دیگر در رمان «پنجشنبه فیروزه‌ای» آن است که نویسنده از کلماتی چون «پلاس زدن» و «جی تاک» استفاده می‌کند که هر دو به احتمال بسیار زیاد تا دو سه سال آینده به کلی منسوخ خواهند شد. به علاوه استفاده از کلماتی چون «دماغ»، «گوزو» و... به نظر چندان خوشایند نمی‌آید. 

شخصیت سلمان در این داستان گاه در مقام یک عاشق و گاه در مقام یک عارف ظاهر می‌شود اما آنچه که به نظر صحیح نمی‌آید آن است که سلمان حتی برای بهترین دوستش شهاب بدون دلیل خاصی یک شخصیت مرموز و پیچیده دارد که حتی حاضر نیست از دلیل ماندنش در مشهد حرفی بزند. گویی انسان‌های دین‌دار باید شخصیتی با زوایای پنهان بسیار و گاه گوشه‌گیر داشته باشند. هر چند شخصیت‌های این رمان به هیچ عنوان سیاه یا سفید نیستند، با این حال از نوع رفتارهای سلمان می‌توان چنین برداشت‌هایی کرد. از آن طرف در ابتدای داستان، سلمانِ قبل از دین‌داری! چهره‌ی زخمی خواهرش را تصور می‌کند و بعد برای نجات دختر گل‌فروش تلاش می‌کند. آیا برای غیرت‌مندی نیازی به داشتن چنین تجربه‌ی تلخی است؟

رمان 373 صفحه‌ای خانم عرفانی نکات جزئی بسیاری دارد که در این یادداشت کوتاه نمی‌گنجد. به طور مثال نویسنده در بخش‌های مختلف داستان به حسادت‌های زنانه‌ی غزاله به دوستیِ شهاب و سلمان اشاره می‌کند. گویی غزاله دوست دارد همسر آینده‌اش تنها برای او باشد. در ابتدای داستان نیز نویسنده با اشاره به دغدغه‌های بسیار زیاد غزاله در لباس پوشیدن که در انتها به پوشیدن مقنعه به جای روسری ختم می‌شود و مواردی از این دست، بخشی از سبک زندگی امروزی را به چالش می‌کشد.

«پنجشنبه فیروزه‌ای» رمانی یکدست، جذاب، اثرگذار و یک سر و گردن بالاتر از آثار قبلی خانم عرفانی است که جایگاه این نویسنده‌ی جوان را در ادبیات ایران بالاتر خواهد برد.


این مطلب در دیگر رسانه ها:

ـ روزنامه وطن امروز

ـ خبرنامه دانشجویان ایران

ـ وبسایت خانم سارا عرفانی


  • سید مهدی موسوی
۲۵
فروردين

امسال برخلاف سال‌های گذشته پیام‌های چندانی به مناسبت سال جدید به دستم نرسید. جدا از اینکه برخی از کارشناسان گسترش ابزارهایی چون وایبر، واتس‌آپ و... را دلیل کاهش تعداد پیامک‌ها می‌دانند، به نظر من شروع سال که مصادف با ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) بود تاثیر بیشتری بر کاهش ارسال پیام‌های تبریک عید داشته است. برای دسترسی به آرشیو پیام‌های تبریک سال‌های گذشته بر روی لینک‌های زیر کلیک نمایید.


سال 88        سال 89        سال 90        سال 91        سال 92        سال 93


پیام‌های امسال را با حذف پیام‌هایی که فقط تبریک عید بودند در اینجا می‌آورم:
ـ در دو عالم جلال ما زهراست/ رمز تغییر حال ما زهراست/ عید با فاطمیه می‌آید/ ذکر تحویل سال ما زهراست.
ـ همیشه بهار قاصد طراوت است و این بار، این عطر یاس است که شبنم گونه‌هایمان را نفیس می‌کند. خالق محبوب من... هر چند که تو عین مستقیمی، بی منت و واسطه اما، بودنمان را باب دل این بهترین مخلوقات کن و محض خاطر وجودشان، لذت بندگی را نثار وجودمان گردان. التماس دعا و «بهارتون فاطمی»
ـ پیام‌های روزهای اول پاک می‌شن برای همین این هفته پیام می‌دم تا یادت بمونه. عیدت مبارک. زیر سایه بقیه الله باشی.
ـ امیدوارم سالی که بهار و زمستانش یادآور دوران غم و تنهایی علی(ع) و مظلومیت زهرا(س) است، با ظهور موعودشان سالی مهدوی گردد. با یادش دعای فرج بخوانیم. سال نو بر شما و خانواده محترم مبارک.
ـ هر سال منم عبد عطایت مادر؛ خوشبخت شدم ذیل دعایت مادر؛ نوروز که قابلی ندارد بی بی؛ صد عید، الهی به فدایت مادر. ان شاء الله نوروز فاطمی و سالی خوش داشته باشید.
ـ خدایا، بهار فصل زنده شدن است، مددی کن برای زنده شدن بندگانت. عیدتان مبارک.
ـ امسال بهارمان به نام زهراست. سالی که نکوست از بهارش پیداست. سالتان فاطمی.
ـ در این رویش و سبزی دنیا! دنیایی پر از شادی و پاکی برایت آرزومندم. عید مبارک.
ـ از پروردگار مهربان می‌خواهم امسالتان به قلم تدبیر آن نقاش بی‌همتا چنان زیبا نقش بندد که طبیعت به تماشای شکوهش بایستد. سالی سرشار از موفقیت و سلامتی برایتان آرزومندم. نوبهاران مبارک.
ـ بهار: بستر مهر است و دفتر معرفت، قصه هستی است؛ حکایت وابستگی‌ها؛ و فراموشی خستگی‌ها؛ بهاران با تمام رمز و راز و زیبایی‌هایش مبارک.
ـ سالی که بهارش قدم فاطمه باشد/ صدها برکت از کرم فاطمه باشد/ امید که یک مژده ز صدها خبر خوش/ پیغام فرج در حرم فاطمه باشد. سال نو مبارک.
ـ فرارسیدن نوروز و بهار طبیعت بر شما مبارک. نوبهارتان خجسته، روزهایتان آرام و دلتان شاد باد.
ـ پر برکت باد سالی که از بهارش بوی فاطمه(س) استشمام می‌شود. همدلی و همزبانی پند توست/ دولت و ملت همه پابست توست/ چون که فرمودی شعار سال نو/ چشم آقا هستی‌ام از هست توست.
ـ نوروز زمانی است که چشم و دل و اندیشه تو تازه‌ها را با شجاعت کشف کند. سال نو مبارک.
ـ بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما/ نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما. نوروز مبارک.
ـ بهار فرصت تجدید مهربانی و ارادت است. زمان یادآوری دوست داشتن، وقت آرزوهای خوب! چهره‌ات پر خنده، خانه‌ات آباد، کیسه‌ات پر زر، کوچه باغ دوستی سرسبز، چارچوب زندگی‌ات محکم. نوروز مبارک باد.

  • سید مهدی موسوی
۰۹
فروردين

بابای یک ساعتی

خانم پرستار بعد از شنیدن حرف‌های دوستم می‌گوید: «اینجا کسی رو راه نمی‌دیم، پس اجازه بدید با رئیسم صحبت کنم». گوشی آیفون را که می‌گذارد به دوستم می‌گویم: «بگو براشون کتاب هدیه آوردیم». خانم پرستار این بار خودش جلوی در می‌آید؛ منتظرم بگوید اجازه نداده‌اند یا بهانه‌ی دیگری بیاورد و ما را راه ندهند اما همه چیز برعکس می‌شود، قانون «ملاقات ممنوع» در این عصر جمعه‌ی 7 فروردین ماه برای ما برداشته می‌شود. 

طبقه‌ی اول بچه‌های بزرگ‌تر را نگه می‌دارند. پسرها ما را که می‌بینند، همه جلو می‌آیند، سلام می‌کنند و با ما دست می‌دهند. بزرگ‌ترین‌شان 12 سال بیشتر ندارد. همه‌شان عاشق فوتبال هستند و دو نفر گوشه‌ی سالن PS2 بازی می‌کنند. تنها بازی‌شان فوتبال و مسابقات اتومبیل‌رانی است. همان پرستار بعد از پذیرایی می‌گوید هماهنگ شده که بچه‌های طبقه‌ی بالا را هم ببینید. چیزی که اصلاً انتظارش را نداریم و بعدا هم پرستاران بالا به ما می‌گویند: «فکر کردیم شما از خیرین هستید که این طبقه راه‌تان داده‌اند!». انگار دعوت شده باشیم در این عصر جمعه به یک تجربه‌ی جدید... به یک شوک بزرگ... به یک بغض عمیق...

وارد طبقه‌ی دوم که می‌شویم غیر از چهار پنج نفر از بچه‌ها که مهمانی رفته‌اند، 7 ـ 8 بچه‌ی 3 ـ 4 ساله می‌بینیم. اینجا غیر از دو تا از بچه‌ها بقیه دختر هستند. نازنین وسط اتاق نشسته است و گریه می‌کند. همسر دوستم سریع بغلش می‌کند و برایش لالایی می‌خواند، رویم را برمی‌گردانم تا گریه‌ام نگرفته است. دوستم وسط اتاق می‌نشیند و بچه‌ها روی پایش می‌نشینند و شروع به بازی می‌کنند. هنوز در شوک هستم، مخصوصا وقتی فریده که دختری عقب‌مانده‌ی ذهنی و جسمی است را می‌بینم. چند دقیقه‌ای طول می‌کشد که من هم قاطی بازی‌شان شوم. برعکس طبقه‌ی پایین اینجا همه از هم سبقت می‌گیرند که با آنها بازی کنیم. اینجا هم کتاب داستان‌ها را می‌گیرند و وقتی سر کتاب‌ها با هم دعوا می‌کنند، تازه متوجه می‌شوم که چرا طبقه پایینی‌ها اول از همه اسم بچه‌ها را پای کتاب‌شان نوشتند. 

پرستار می‌گوید نازنین برای جلب توجه گریه می‌کرده است. بچه‌ها نشسته‌اند و برایشان مغز پسته درمی‌آورم. عسل بهتر از همه با من دوست شده است و توقع دارد فقط با او بازی کنم. کنار خودم می‌نشانمش و با هم داستان می‌خوانیم. بغض راه گلویم را گرفته است و حتی خنده‌ها و بازی‌های کودکانه هم نمی‌تواند غم چهره‌ام را از دیگران مخفی کند. عسل همه‌ی عکس‌های زن کتاب را می‌گوید مامان و وقتی یک مرد می‌بیند می‌گوید: «من مامان می‌شم تو بابا بشو...».

حالا بیشتر بچه‌ها به اتاق خواب‌ها رفته‌اند و با خانم‌ها و پرستار بازی می‌کنند. من هم سراغ نازنین می‌روم و روی تختش می‌نشینم. خودش را لوس می‌کند تا نوازشش کنم. وسط نوازش پاهایش را در سینه جمع می‌کند و سرش را روی پایم می‌گذارد. قلبم از جا کنده می‌شود... نازنین را بلند می‌کنم و غرق بوسه‌اش می‌کنم... عسل حسودی‌اش می‌شود و می‌خواهد من هم بروم روی تخت او بنشینم...

همسرم وقتی برمی‌گردیم می‌گوید اینجا همیشه با خانم‌ها برخورد دارند و مردهای کمتری می‌بینند؛ برای همین است که شما برایشان تازگی خاصی دارید. 

بهمن سال 92 بود که پدر خانمم چند بار تشویقم کرد تا چند داستان برای مخاطب کودک بنویسم، یک جورهایی از تشویق هم بالاتر و در حد یک پیشنهاد همکاری و مشارکت بود. حالا وقتی داستان خواندن عسل چهار ساله را از روی عکس‌های کتاب می‌بینم، دلم آشوب می‌شود؛ من قرار است برای مخاطبی داستان بنویسم که کلمه به کلمه‌ی کتاب ممکن است برای او معنای خاصی داشته باشد. من جای خالی چه چیزی را قرار است برای او پر کنم؟ حتی مخاطب بزرگسال! وقتی قرار می‌گذارم یک رمان بنویسم آیا فکر می‌کنم ممکن است بعضی‌ها با تک تک جملات کتاب من زار زار گریه کنند؟ ممکن است کسی با خواندن اراجیفی که می‌نویسم از همه چیز دل بکند؟ یا ممکن است با کلماتم حس نشاط و امید به او بدهم؟ این سوالات بدجور گریبانم را گرفته است وگرنه این مطلب هم می‌رفت جزو مطالب دنباله‌دار «آدم‌ها» و اینجا جزو «درباره داستان» نمی‌شد.

حالا قرار است ادای روشنفکری دربیاورم و آه و ناله کنم از بی‌کسی این بچه‌ها یا ادای فرهنگی بودن دربیاورم و بگویم برایشان کتاب می‌نویسم؟! کتاب بنویسم که جای خالی چه چیزی را پر کنم؟ گفتم بعضی‌هایشان مهمانی رفته‌اند. بله! فامیل‌ها برده‌اند چند روزی با آنها بازی کنند... وقتی خسته شدند، دوباره برشان گردانند به تنهایی!

به فریده فکر می‌کنم که بقیه میانه‌ی خوبی با او ندارند. به صدای اذانی فکر می‌کنم که وقتی از تلویزیون پخش شد، خیره شده بود و گوش می‌داد. پرستار می‌گفت عاشق صدای اذان است... وقت‌های دیگر را نمی‌دانم اما آن بعدازظهری بچه‌های آنجا به «عموپورنگ» تلویزیون نگاه نمی‌کردند، عموها و خاله‌های واقعی مهمان‌شان بودند... 


  • سید مهدی موسوی
۰۲
اسفند

در باب تأثیر رسانه بر مخاطبان سخن‌های بسیاری بیان شده است. در این یادداشت با فرض اینکه خواننده با این نوع مفاهیم آشنایی دارد، به موضوع ذائقه‌سازی و ذائقه‌سوزی تلویزیون در ایران و اختصاصاً به برنامه‌های مناسبتی خواهیم پرداخت.

یکی از کارکردهای رسانه ایجاد نیاز در مخاطبان در یک موضوع خاص است. این وظیفه بر اساس نوع رسانه و نوع پیام حالت‌های مختلفی به خود می‌گیرد. شاید بپرسید چرا یک رسانه باید نیازی را در مخاطبان ایجاد کند؟ اولین پاسخ به این سؤال آن است که رسانه در مفهوم عام خودش نیاز به مخاطب دارد، بنابراین طبیعی است پیامی را به مخاطب برساند که باعث بازگشت دوباره‌ی مخاطب و همراهی مخاطب با آن رسانه شود. ما برای آنکه به طور دقیق‌تری به این موضوع بپردازیم، رسانه را محدود به تلویزیون در ایران می‌کنیم.

تلویزیون نه‌تنها در ایران بلکه پس از اختراع، رقیب بسیار قدرتمندی در مقابل هر نوع تفریح در جوامع مدرن و سپس با نفوذ وحشتناک خودش در کل دنیا بوده است. سرگرمی ارزان و بدون زحمتی که به‌راحتی در هر خانه‌ای جای خودش را باز کرد اما سؤال دوم این است که آیا تلویزیون بر اساس نوع نیاز مخاطبان اقدام به برنامه‌سازی نمود یا از ابتدا فرایندی را برای ایجاد نیاز در مخاطبان در پیش گرفت؟ پاسخ به این سؤال در جوامع مختلف یکسان نیست اما به‌طورکلی می‌توان گفت که رابطه‌ی بین تلویزیون و بیننده‌ها یک رابطه‌ی دوطرفه است و هر دو طرف قادر به تاثیرگذاشتن بر دیگری هستند.

بومی سازی جنایت در ایران

گفتیم که رسانه می‌تواند نیازی را در مخاطبان ایجاد کند و سپس با ایجاد عطش نسبت به این نیاز روزبه‌روز بر تعداد مخاطبان خودش بیفزاید. سؤال سوم اینجاست که تلویزیون در ایران تا چه اندازه توانسته است مخاطبان خودش را حفظ کند و تعداد آن‌ها را افزایش دهد؟ معمولاً آمارهای متناقضی در خصوص تعداد مخاطبان ماهواره در ایران می‌دهند و از آن طرف کارشناسان تلویزیون همواره با احساس این خطر سعی در حفظ مخاطبان خودشان داشته‌اند؛ اما نتیجه‌ی این جدال چه تأثیری بر تلویزیون ایران داشته است؟ نگارنده در این یادداشت کوتاه سعی می‌کند به‌طور اختصار به این سؤالات پاسخ دهد.

  • سید مهدی موسوی
۲۸
بهمن

در دو روز و یک شب ما باز هم با یک ساختار کلاسیک به نسبت مناسب روبه‌رو هستیم. به نظرم می‌توانیم این فیلم را در تقسیم‌بندی ژانر جزو «پیرنگ بلوغ» بدانیم اما بلوغ فقط برای شخصیت اصلی یعنی ساندرا با بازی بسیار خوب ماریون کوتیار؛ بقیه‌ی کارگران به نظر در یک شرایط احساسی، با بازی‌های معمولی و گاه با دلسوزی رای به ماندن ساندرا می‌دهند.

آنچه که سبب ایجاد حس همذات‌پنداری مخاطب با ساندرا می‌شود، ترس از دست دادن شغل و در نگاهی عمیق‌تر، ترس از دست دادن چیزی است که امکان جنگیدن برای آن وجود دارد.

ساندرا به یک بلوغ فکری می‌رسد، آن هم فقط به‌خاطر اینکه مطمئن می‌شود نهایت تلاش خودش را برای از دست ندادن شغلش انجام داده است و حتی در این لحظه راضی به اخراج یک کارگر دیگر به جای خودش نمی‌شود.

دو روز و یک شب

  • سید مهدی موسوی
۱۹
بهمن

رئیس ساعت سه بعدازظهر روز جمعه بعد از یک تلاش کوتاه نافرجام برای باز کردن درِ دفتر، تماس می‌گیرد و می‌گوید: «قفل در رو عوض کردی؟» می‌گویم نه و از او می‌خواهم تا با دقت بیشتری در را باز کند. به 5 دقیقه نرسیده که دوباره زنگ می‌زند و این بار با صلابت بیشتری می‌گوید: «پسورد اینترنت چی بود؟ چرا اینترنت قطعه؟» هنوز تلفن را زمین نگذاشته‌ام که دوباره تماس می‌گیرد و این بار سعی می‌کند خودش را مهربان‌تر نشان دهد: «با دکتر [...] تماس بگیر و بگو چرا نیومدی دفتر». می‌خواهم بگویم «رفیق شماست، شما باهاش قرار گذاشتی» اما توان گفتن این جمله را ندارم. می‌دانم تماس بعدی را که بگیرد، خودم هم باید روز جمعه‌ای، زن و بچه را رها کنم و در نقش یک کارمند وظیفه‌شناس در اداره به کارهای عقب‌افتاده رسیدگی کنم.

چند روز پیش فیلم آپارتمان ساخته‌ی بیلی وایلدر را می‌دیدم. (اکران در سال 1960 میلادی) طنز تلخی که نه تنها قدیمی نشده است بلکه نمونه‌های آن را با کمی دستکاری در اصل داستان می‌توانیم حتی در همکاران نزدیک خودمان هم مشاهده کنیم! عده‌ای که دوست دارند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و با انواع ترفندهای حلال! و حرام خودشان را به رده‌ای بالاتر و حقوقی بالاتر برسانند.

آپارتمان

«آپارتمان» ـ که به اعتقاد اکثر منتقدان قوی‌ترین ساخته‌ی بیلی وایلدر است ـ از یک ساختار کلاسیک در فیلمنامه برخوردار است. خصوصیات طرح کلاسیک که ما آن را شاه‌پیرنگ می‌نامیم به خوبی توسط کارگردان در فیلم به کار گرفته شده‌اند. یعنی روابط علت و معلولی به خوبی توضیح داده می‌شوند، فیلم پایان بسته دارد، زمان خطی است، کشمکش بیرونی وجود دارد، قهرمان منفرد و فعال است و ما با یک واقعیت یکپارچه طرف هستیم. (برای مطالعه‌ی بیشتر به بخش دوم کارگاه فیلمنامه و داستان سینماکات مراجعه کنید)

هر چند امروزه زمان خطی از سوی خیلی از نویسندگان ـ چه در فیلمنامه و چه در رمان ـ کنار گذاشته می‌شود و همه متفق‌ القول! به سراغ زمان غیر خطی، پایان باز، کشمکش‌های درونی و... می‌روند اما وایلدر اثری ساخته است که در این ساختار کلاسیک به خوبی به نقطه‌ی اوج برسد و ما را بیش از دو ساعت در کنار خودش نگه دارد.

جک لمون در نقش سی سی باکستر دچار کشمکش نه چندان ساده‌ای می‌شود؛ از یک سو با شروع فیلم همواره به دنبال ارتقای رتبه‌ی شغلی خود است و در این راه با اجاره دادن آپارتمان به همکاران بالاتر از خودش برای خوشگذرانی سعی در کسب جایگاه بهتری است و از سوی دیگر در راه رسیدن به معشوق به مانع بزرگی برخورد کرده است و آن مانع بزرگ کسی نیست جز رئیس شرکت!

فیلم در موقعیت‌هایی کمدیک و با سرعت بسیار بالایی در روایت ما را در کشمکش بین عشق و موقعیت اجتماعی خوب قرار می‌دهد و باکستر درست در جایی که به موقعیت اجتماعی دلخواهش رسیده است، پی به بی‌ارزش شدن شخصیت واقعی خودش می‌برد و این موقعیت دروغین را رها می‌کند.

آپارتمان پر از کلیدواژه‌های مشخص و عناصر نشانه‌شناختی قوی است. به طور مثال به تضاد طراحی شلوغ محیط کار با تنهایی محیط خانه دقت کنید؛ یا به معنای نمادین جابه‌جا شدن کلید دست‌شویی مخصوص با کلید آپارتمان باکستر و...

وایلدر و دیاموند فیلمنامه‌ی بسیار موفق آپارتمان را با رعایت اصول سینمای کلاسیک به خوبی نوشته‌اند و دیدن این فیلم و خواندن متن فیلمنامه، جزوی از مراحل آموزشی فیلمنامه‌نویسی و داستان‌نویسی می‌باشد.


  • سید مهدی موسوی
۱۴
دی

در هر جشنواره‌ای معمولاً عده‌ای به خاطر عدم راه‌یابی اثرشان به بخش مسابقه جزو معترضان به هیئت انتخاب و روند داوری جشنواره قرار می‌گیرند؛ خواه این جشنواره یک جشنواره فیلم و کتاب باشد و خواه در مفهومی آکادمیک یک همایش و کنگره‌ی علمی.

طی دو سه روزی که از اعلام فیلم‌های راه‌یافته به بخش سودای سیمرغ سی و سومین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر می‌گذرد، موضع‌گیری‌های مختلفی از سوی هنرمندان و اهالی رسانه صورت گرفته است. جدا از اینکه این موضع‌گیری‌ها بعضاً احساسی و به طرفداری از یک جریان، گروه و یا فرد خاص صورت می‌گیرد، همه‌ی اعتراض‌ها حول چند فیلم محدود می‌چرخد که ازقضا قریب به 99 درصد معترضان این فیلم‌ها را ندیده‌اند!

نگارنده در این یادداشت کوتاه سعی می‌کند به‌دوراز حواشی مرسوم در جشنواره‌های فیلم فجر، از زوایای مختلف، انتخاب هیئت انتخاب را موردبررسی قرار دهد.

جشنواره فیلم فجر

1) فرار از حاشیه‌ها:

برگزاری سی‌ودو دوره جشنواره‌ی فیلم فجر تجربه‌ی بسیار خوبی برای دست‌اندرکاران جشنواره‌ی سی و سوم است تا جشنواره‌ی امسال را به بهترین کیفیت ممکن و به‌دوراز حاشیه‌های جنجالی برگزار کنند. هرچند «حاشیه‌ها» همواره وجود داشته و خواهند داشت منتهی نوع برخورد مسئولان با این حاشیه‌ها متفاوت است.

اولین مسئله این است که یک فیلمِ خارج از هنجارهای انقلابی و دینی، مخاطبان دلسوز سینما و فرهنگ اسلامی را به موضع‌گیری علیه مسئولان جشنواره و در سطحی بالاتر خودِ دولت وادار می‌کند. طبیعی است که مسئولان نیز برای جلوگیری از این مناقشات سعی در عدم اکران فیلم‌های مسئله‌دار داشته باشند. از زاویه‌ای دیگر همین موضع‌گیری‌های منفی باعث می‌شود تا برای اکران عمومی یک فیلم در سال بعد هم مشکلاتی به وجود آید و گاه با فشارهای وارد از سوی مخالفان، فیلم به‌هیچ‌وجه رنگ پرده را نبیند. (مثل فیلم «خانه‌ی پدری» که فقط سه روز اکران محدود شد).

  • سید مهدی موسوی
۰۴
دی

غفلت از زوایای دراماتیک یک انقلاب

«داستان» به مانند تمام هنرهای موجود، امری سفارش‌پذیر و مصنوعی نیست. در واقع نویسنده آن چیزی را می‌تواند بنویسد که تجربه کرده باشد. این تجربه یا شخصاً به دست آمده است یا نویسنده با مشاهده‌ی تجربه‌ی دیگران، به درکی صحیح و کامل از یک موقعیت، شخصیت، اتفاق و... رسیده است. در غیر اینصورت داستان نهایی چیزی جز سر هم کردن کلمات نخواهد بود. 

با بررسی وضعیت «داستان» پس از انقلاب اسلامی سال 57 ایران ما به یک حلقه‌ی مفقوده در حوزه‌ی ادبیات با موضوع «انقلاب اسلامی» می‌رسیم. ما در حوزه‌ی جنگ، شاهد صدها عنوان کتاب منتشره یا در حال انتشار هستیم اما خود «انقلاب اسلامی سال 57» بسیار به ندرت دستمایه‌ی نگارش یک رمان یا داستان قرار گرفته است. 

به نظر اولین رمانی که درباره انقلاب اسلامی نوشته شده، «زنده باد مرگ» ناصر ایرانی است که البته بیشتر یک رمان با دید روشنفکری می‌باشد. قبل از این کتاب، محمود گلابدره‌ای «لحظه‌های انقلاب» را که فضای خاطره‌گونه دارد نوشته است که به همین دلیل آن را یک رمان نمی‌توان به حساب آورد. از دیگر داستان‌های با موضوع انقلاب می‌توان به: «خداحافظ برادر» محمدرضا سرشار، «سیاه چمن» امیرحسین فردی، «حوض سلطون» محسن مخملباف و «اسیر زمان» اسماعیل فصیح اشاره کرد. 

به ادعای پاراگراف بالا برگردیم. آیا نویسنده‌های ایرانی اقبال چندانی به موضوع «انقلاب اسلامی» ندارند؟ آیا عادلانه است که بخواهیم علت اصلی این اتفاق را خود نویسنده‌ها بدانیم؟ در این یادداشت کوتاه قصد داریم تا به پاره‌ای از دلایل موجود در این باره بپردازیم. 

  • سید مهدی موسوی
۱۵
آذر

آیا نویسنده سوژه‌اش را می‌شناسد؟

1) اول فکر می‌کنم خانه‌ی جدید هیچ نشانه‌ای از او ندارد و بیرون پر از نشانه‌هایی است که یادآور روزهای با هم بودنمان باشد؛ دزدگیر ماشین همسایه، لباس مردهایی که مثل او قدم برمی‌دارند و... 

ده روز بیشتر نگذشته اما آن‌قدر دلم برایش تنگ شده بود که هر ماشینی که شبیه ماشینش بود توجهم را جلب می‌کرد. توی خیابان سر می‌چرخاندم تا صورت کسی که شبیه او لباس پوشیده بود را ببینم اما...

یاد دوران دانشگاه می‌افتم که هفته‌ها و گاه ماه‌ها نمی‌دیدمش. توی همین فکر و خیال‌ها ناگهان تصویرش را در تلویزیون می‌بینم؛ با همان لباس‌ها، همان ریش و سبیل و با همان هیبتی که یک پدر باید داشته باشد. چرا گاهی فکر می‌کردم پدرها فقط کارخانه‌ی پول‌سازی هستند؟ 

2) از ظهر درگیر تدارک پذیرایی از مهمان‌های تهران و لبنان بودم و کار به خوبی و خوشی جلو می‌رفت. درست بعد از نماز مغرب و عشاء کلی اتفاق جورواجور افتاد. اول اینکه یک آژانس ناشناس یکی از مهمان‌های لبنانی را اشتباها سوار کرده بود و به محل نامعلومی برده بود و من به دلایل امنیتی آن‌قدر استرس گرفته بودم که نفهمیدم چطور خودم را به هتل رساندم. هنوز از سلامتی مهمان مطمئن نشده بودم که اتفاق دوم افتاد و سنگ کلیه‌ی یکی از مهمان‌های تهرانی ما را به بیمارستان کشاند. مورفین را که تزریق کردند، مهمان همان‌طور بی حس و بی حال روی ویلچر ولو شد و من برای اینکه زمین نخورد، سرش را در آغوش گرفته بودم. تزریقات‌چی می‌خندید و می‌گفت «الان توی فضاست!» و من بی خجالت سرش را نوازش می‌کردم و زیر لب آیه الکرسی می‌خواندم...

3) به مامان می‌گویم که از بابا بپرسد «...» بابا شاکی می‌شود که «چرا خودش نمیاد بگه؟!» همیشه همین‌طور بوده است. مادر‌ها واسطه‌ی بین بچه‌ها و پدرها هستند، حتی برای آنها که ادعا می‌کنند با پدرشان خیلی صمیمی هستند. همیشه یک حجاب و حیایی بین پدرها و بچه‌ها وجود داشته است. 

4) سوم دبیرستان است و یکی از همکلاسی‌هایم دیسک کمر گرفته و خانه‌نشین شده است. آن‌قدر ناراحت هستم که چند بار با رفقا به عیادتش می‌رویم. هر بار می‌بینم گوشه‌ای دراز کشیده و به قول پدرش افسردگی گرفته است. هر بار دیدنش آتش درونم را شعله‌ورتر می‌کند.

روز آخر ثبت‌نام کاندیداها در انتخابات 92 است. دم غروب داخل دفتر کارم نشسته‌ام و همکارم خبر ثبت‌نام هاشمی و مشایی را می‌دهد. من احساسی بین غم و شادی و استرس دارم اما نه از این خبرها. پیامکی به کلی فکر و ذهنم را به هم ریخته است. یک نفر عاشق یکی از دوستانم شده است و من باید واسطه‌ی رساندن این خبر باشم...

آخر مرداد 92 است. به محل کارم که می‌رسم پیامکی خبر تصادف دو تا از بهترین دوستانم را می‌دهد. استرسم به اندازه‌ی استرس قبلی نیست اما ناگهان پشت سر هم پیام این خبر برایم می‌آید و لحظه به لحظه آشوب به دلم می‌اندازد. تلفنی می‌توانم با یکی از تصادفی‌ها صحبت کنم. می‌گویم: «اونم خوب می‌شه غصه نخور» و می‌گوید: «از کجا می‌دونی؟»... هنوز عمق فاجعه را درک نکرده‌ام. 2 شهریور ماه همه چیز تمام می‌شود و حالا باید غصه بخورم. گریه نمی‌کنم تا به تهران برسم. گریه می‌کنم وقتی که به تهران می‌رسم. گریه می‌کنم وقتی که پرچم سیاه دم در خانه‌شان را می‌بینم. زار می‌زنم وقتی که قرار است زیر خروارها خاک برود. 

تا به حال جایی نگفته‌ام اما آن روز ناگهان ساکت شدم. ناگهان به این سوال فلسفی رسیدم که «من برای چه کسی گریه می‌کنم؟ برای دوستی که از دست داده‌ام؟ برای دوستی که از دست ندادم؟ برای خودم؟ برای آنها که عاشق بودند؟ برای آنها که عاشق شدند؟» ناگهان همه‌ی حس‌ها با هم قاطی می‌شوند. ناگهان دیوانه‌وار می‌خندم...

آیا آن دوستی که دیسک کمر گرفته بود و حالا حتی اسمش را هم به خاطر ندارم، عمق ناراحتی من را درک کرده بود؟ نه! چون بعد از خوب شدن، همان «هم‌کلاسی» من باقی ماند و مثل همه‌ی هم‌کلاسی‌هایم فراموش شد. بقیه چطور؟ 

5) تا وقتی که کسی پدر نشده باشد نمی‌تواند «پدر بودن» را بفهمد، تا وقتی که کسی، کسی را از دست نداده باشد، نمی‌تواند بازماندگان را درک کند، تا وقتی که کسی عاشق نشده باشد نمی‌تواند عاشق‌ها را بفهمد، تا وقتی که... پس من چطور می‌توانم به جای همه‌ی آدم‌ها حرف بزنم؟ به جای همه‌ی آدم‌ها عاشق بشوم؟ به جای همه‌ی آدم‌ها بمیرم؟ به جای همه‌ی آدم‌ها قهر کنم؟ به جای همه‌ی آدم‌ها...

نویسنده تا کجا می‌تواند سوژه‌هایش را بشناسد؟ نویسنده حتی داستان زندگی خودش را هم نمی‌تواند به طور دقیق و کامل تعریف کند... نویسنده فقط به اندازه‌ی درک خودش می‌تواند به جای آدم‌ها زندگی کند.


  • سید مهدی موسوی
۰۱
آذر

توی آینه‌ی وسط به چشم‌هایم خیره می‌شوم و فریاد می‌زنم: 

ـ من آدم خوشبختی هستم!

بعد هول می‌شوم و دور و برم را نگاه می‌کنم. کسی نیست. بلند بلند می‌خندم و فکر می‌کنم «زنا هم عجب موجودات خل و چلی هستن. آخه آدم با گفتن این جمله خوشبخت میشه؟». همین‌طور که ماشین را از پارک درمی‌آورم، صدای پیامک تلفن همراهم را می‌شنوم. به صفحه خیره مانده‌ام که سپر جلو به در ماشین کناری گیر می‌کند و خط می‌اندازد. 

ـ لعنتی. این هم اتفاق دوم امروز...

 این را که می‌گویم ناخودگاه صورتم درد می‌گیرد. از آینه جای زخم را می‌بینم و چشم‌هایم را به هم فشار می‌دهم. وقتی زن آدم 17 روز از خانه رفته باشد، دیگر حوصله خریدن چیزی باقی نمی‌ماند... حتی خریدن تیغ ریش‌تراش. 

از ماشین پیاده می‌شوم و جای تصادف را می‌بینم. کسی در کوچه نیست. ضربان قلبم بی‌خود و بی‌جهت تند شده است. همیشه همین‌طور بوده؛ مثل همه‌ی تقلب‌های روزهای مدرسه که آخرش جای پس‌گردنی معلم و پاره‌شدن برگه‌ی امتحان، همه‌ی خوشی جواب دادن به سوال‌ها را از بین می‌برد. دست می‌برم و پشت گردنم را نوازش می‌کنم. 

به سرعت از کوچه خارج می‌شوم و تازه یادم می‌افتد که پیامک سارا را بخوانم. نگه می‌دارم و با ترس و لرز پیامک را باز می‌کنم. 

ـ فردا نوبت تمدید بیمه‌ی ماشین هست. یادت نره.

فکر می‌کنم «این یعنی مقدمه‌ی آشتی؟» بعد چند بار دیگر پیام را می‌خوانم. بعد از 17 روز «سلام» و «خداحافظی» که ندارد، پس نمی‌تواند بهانه‌ی آشتی باشد. اعصابم به هم می‌ریزد. جواب می‌دهم:

ـ خودم یادم بود خودشیرینِ لوس...

دوچرخه

  • سید مهدی موسوی