کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

روزانه ها

93/07/06

حس یک گلوله ی توپ عمل نکرده توی شن های کویر رو دارم که بعد از 27 سال چشیدن گرمای سوزان روز و سرمای استخوان سوز شب، منتظر یک انفجار بزرگ هست اما نه این انفجار رخ می دهد و نه کسی برای خنثی کردنش می آید. اینجا توی دل کویر، خطری برای آدم ها ندارم..

..:: کل روزنوشت های این وبلاگ ::..

بایگانی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

۱۷
اسفند

یک هفته ای از ماندنم در اصفهان می گذرد و این را گفتم برای آن هایی که بی خود کنجکاو بودند تا بدانند من این روزها را کجا هستم و اصلاً چرا نیستم... بودن شرایطی می خواهد که ما از آن بی بهره ایم...

این روزها به برگشتن فکر می کنم... هر چند اصفهان هم شهر خوبی است اما به مذاق ما خوش نمی آید... ان شاء الله که شب عید را در کنار خانواده باشم.

این روزها به این فکر می کنم که سومین سالی است که می خواهم پیامک عید بدهم و اینکه چه باید بنویسم، خیلی خنده دار است هر روز فکر کنی که نه این جمله خوب است یا بد و از جور فکرها...

اما چه بخواهم چه نخواهم هفته ی آینده باید پیامک خودم را رو بکنم، آره امسال سال سوم پیامک فرستادن و پیامک گرفتن است...

سال اول: خانه خالی نبود، شلوغ بود اما عشق نداشت. بهار که در زد کسی جوابش را نداد.

سال دوم: از سفر که برگشتیم پشت در نوشته بود: آمدیم شما نبودید، امضا بهار!

سال سوم:؟

یعنی امسال بهار را می بینیم...

حیفم می آید آخرین شعری را که خوانده ام برایتان ننویسم:

موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را
زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را

در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی می‌کند باز ِ کبوتر خورده را؟

مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را

خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را

شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌اش
می‌کند مشغول خود، هرکس به من برخورده را

-شعر از مژگان عباسلو


  • سید مهدی موسوی
۱۳
اسفند

"شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری" برنده‌ی جایزه‌ی پروین اعتصامی در سال 89 شد.

دو شعر بخوانید از این مجموعه غزل

سفر، بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست

نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک‌هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست

شب است بی تو در این کوچه‌‌های بارانی
نه! پلک پنجره‌‌ای در تب پریدن نیست

خبر رسیده که جای تو راحت‌ست آنجا
قرار نیست خبرها همیشه... اصلا نیست

زنی که فال مرا می‌گرفت امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن.... .

***


او خواست که هر شمع جگرسوخته باشد
دنیا پُر ِ پروانه‌ی پرسوخته باشد

تا سرو سترون شود و باغ بماند
او خواست دل سنگ تبر سوخته باشد

جانسوزترین حادثه شد تا بنویسند:
جان، خانه‌ی عشق است اگر سوخته باشد

عمری‌ست که خاکسترمان می‌کند و باز
ققنوس شدن حسرت هر سوخته باشد

بیهوده نمی‌میرم اگر مردن ما نیز
زیر سر این عشق پدرسوخته باشد.


زمان برگزاری مراسم:

16 اسفند، ساعت 4 تا 6 بعداز ظهر
مکان:
تالار وحدت تهران.
حضور برای عموم علاقمندان آزاد است.


توضیح: این مطلب از وبلاگ خانم عباسلو کپی شده است. اگر توانستید در این مراسم شرکت کنید و سلام بنده را هم به ایشان برسانید. ما که دور هستیم از هر چه که قبلاً به آن نزدیک بودیم...

راستی کتاب را هم حتماً تهیه کنید.

  • سید مهدی موسوی
۰۴
اسفند

خیلی وقت پیش‌ها شنیده بودم دانشمندی با تلقین کردن توانسته بود مجرمی محکوم به اعدام را بدون اینکه حتی ذره‌ای خون از آن فرد بیاید، بکشد؛ روش اعدام برایم خیلی جالب بود:

اول چشم‌های او را بسته بودند، بعد وسیله‌ای مثلاً خودکار یا چیز دیگه‌ای را آرام روی شاهرگ دست آن مجرم حرکت می‌دادند و همزمان آب ولرمی را روی دستش می‌ریزند، بلافاصله با صحبت با اطرافیان که خونش روی زمین نریزد و از این جور حرف‌ها، به مجرم تلقین می‌کنند که آخرین لحظات زندگی‌اش است... به همین سادگی آن فرد می‌میرد.

نمونه‌ی بالا تنها یکی از میلیون‌ها داستان تلقین است و شاعر دوست داشتنی و عزیزم چه خوب تلقین را می‌آموزد:

این روزها که می‌گذرد

              شادم

این روزها که می‌گذرد

              شادم

                          که می‌گذرد

                                      این روزها

              شادم

                          که می‌گذرد...

                                      (قیصر امین‌پور- دستور زبان عشق)

اصلاً من نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها این‌قدر منفی‌بافی می‌کنند... این‌قدر استرس دارند... همین اطرافیان و دوستان تازه‌ی خودم را می‌گویم... بسه دیگه بابا خسته شدم از این روحیه‌ی زرد و بی‌رنگ و خاصیت بعضی از شماها... بابا نیمه‌ی پر لیوان را نگاه کنید...

این روزها که می‌گذرد

              شادم

زیرا

یک سطر در میان

              آزادم

و می‌توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست

                          جولان دهم

- در بین این دو خط-

                                                  (قیصر امین‌پور- دستور زبان عشق)

بگذریم... حوصله‌ی حرف‌های نگفته و بحث تلقین را ندارم و فکر می‌کنم توی خواننده هم خسته از این حرف‌ها و نگفته‌ها هستی... تلقین الکی به خودم نمی‌کنم. من شنیده‌ها و خواندنی‌ها و دیدنی‌ها را می‌بینم و قضاوت می‌کنم، تا دیر نشده باید کاری کرد... آره... بعضی وقت‌ها دست دست کردن آدم را بیچاره می‌کنه و گاهی هم عجله... دیگه وقتشه... کوچه هنوز هم خاکی است...

فکر می‌کنم دو سال پیش بود که «کوچه‌ی عشق ما از همان روز اول خاکی بود» را نوشته بودم. یادداشتی که مثل همیشه شب امتحان نوشته بودم و مثل همیشه هم فکر می‌کنم جزو بهترین یادداشت‌هایم بوده است (تلقین)... (هرچند معدود افرادی هستند که بتوانند آن متن را ترجمه کنند و از دری‌وری‌هایم سر در بیاورند). اما اولین یادداشت من پس از 2 ماه سکوت رسانه‌ای که باز هم با همان نام کوچه‌ی عشق ما... نام‌گذاری شده است:

{ساعت: 2:30 بامداد – مکان: اتاق خواب}

با چه