کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

روزانه ها

93/07/06

حس یک گلوله ی توپ عمل نکرده توی شن های کویر رو دارم که بعد از 27 سال چشیدن گرمای سوزان روز و سرمای استخوان سوز شب، منتظر یک انفجار بزرگ هست اما نه این انفجار رخ می دهد و نه کسی برای خنثی کردنش می آید. اینجا توی دل کویر، خطری برای آدم ها ندارم..

..:: کل روزنوشت های این وبلاگ ::..

بایگانی

یکشنبه 1393/07/06:

حس یک گلوله ی توپ عمل نکرده توی شن های کویر رو دارم که بعد از 27 سال چشیدن گرمای سوزان روز و سرمای استخوان سوز شب، منتظر یک انفجار بزرگ هست اما نه این انفجار رخ می دهد و نه کسی برای خنثی کردنش می آید. اینجا توی دل کویر، خطری برای آدم ها ندارم..

دوشنبه 1393/03/12:

فانتری های ذهن یک نویسنده: چی می شد اگه پلیس ها برای تنبیه راننده هایی که توقف ممنوع پارک کردن، ماشین را به جای انتقال به پارکینگ، می بردن یه جای پرت و پلا توی شهر ول می کردن. بعد به راننده که پیگیری میکرد میگفتن اینقدر بگرد تا جوونت درآد!

پنج‌شنبه 1393/02/11:

گاه شک می‌کنم به تمام راه‌هایی که رفته‌ام، به صندلی تمام کافه‌هایی که در آن چای خورده‌ام و به تمام آهنگ‌هایی که از تو شنیده‌ام. گاه تصویرت پررنگ می‌شود، آنقدر که از نزدیک لمسش کنم و گاه کمرنگ... آنقدر کمرنگ و شفاف که تصویر کویر پشت سرت را ببینم.

چهارشنبه 1392/11/16

و همچنان برف می‏آید، روی زمین می‏نشیند و انتظار ما را می‏کشد که دوش به دوش یکدیگر، روی شانه ‏هایش نقش عشق بزنیم، جاودان شویم و ظهر، خورشید آب‏مان کند. آب‏مان کند وقتی که از گفتن دوستت دارم خجالت می‏کشیم.

دوشنبه 1392/09/11

استرس پیدا کردن یه خروجی توی یه بزرگراه پرترافیک وقتی که یه نفر داره توی ماشینت می‏میره چقدره؟

یکشنبه 1392/09/03

گاهی اوقات به بعضی از آدم‏ها حق می‏دهم که داستان‏های تیره و تاریک بنویسند، گاهی اوقات قالب‏های سیاه وبلاگ‏ها برایم آزاردهنده نیست، گاهی اوقات یادداشت‏هایم را پاره می‏کنم، گاهی اوقات برای شروع یک مطلب ساعت‏ها فکر می‏کنم و گاهی اوقات بدون پایان رهایش می‏کنم، گاهی اوقات مطمئن می‏شوم که دنیا مزخرف‏تر از آن است که بخواهم از خوبی‏هایش بنویسم، گاهی اوقات داستان‏هایم را برای هیچ کس تعریف نمی‏کنم، گاهی اوقات مخاطبان وبلاگم را با لبخندهای مضحکم فریب می‏دهم، گاهی اوقات... نه خیلی از مواقع دوست دارم بین آدم‏های گرگ‏صفت اطرافم، گرگ باشم اما من گرگ نیستم.

پنج شنبه 1392/06/21

از علامت تعجب می ترسم... انگار کسی می‏خواهد با تحکم چیزی را به آدم حالی کند.

اما علامت سوال را دوست دارم. گاهی می‏شود توی قوس داخلی‏اش چمباتمه زد و به دور دست‏ها خیره شد؛ حتی وقتی که هیچ جوابی منتظرت نیست.

شنبه 1392/06/02

گفت هفتاد مرتبه حمد شفا بخوانید، خواندم... اما... چرا سوره توحید بر زبانم می آمد؟!

چهارشنبه 1392/05/30

دیشب یکی از بهترین دوستانم تصادف کرد و الان بیهوشه... دوباره اون حس قدیمی اومده سراغم... حسی که توی روزنوشت 5 فروردین 92 در موردش نوشتم. خدایا کمکش کن...

چهارشنبه 1392/05/16

یه وقت‏هایی توی ماه رمضون برای ما خیلی مهم میشه، مثل اذان صبح و اذان مغرب. 11 ماه دیگه سال یه وقت‏های دیگه‏ای مهم هستند؛ مثل طلوع آفتاب و نیمه شب شرعی. خدایا ما که آدم نشدیم، یه کاری کن نمازمون قضا نشه.

سه شنبه 1392/05/15

اعتدال را به همان اندازه می‏توان تفسیر نمود که آزادی را در زمان اصلاحات تفسیر کردند!

دوشنبه 1392/05/14

لمس معجزه خدا

دست‏های تو بود

که مدت‏هاست

گلوی مرا می‏فشارد

وقتی

شعر خاک را زمزمه می‌کنی

شنبه 1392/05/12

دلم برای احمدی‏نژاد تنگ می‏شود. برای همه‏ی شیطونی‏هایش...

یکشنبه 1392/05/06 ـ روز 19 ماه رمضان

خدایا آشتی؟

شنبه 1392/04/29

اگه می‏خوام شروع بشم، باید خیلی چیزها را تموم کنم.

پنج شنبه 1392/04/27

به بازدیدهای وبلاگت حسودی‏ام می‏شود

روزی دو نفر

یکی من

یکی تو

ای کاش مهمان سرزده خانه‏ام می‏شدی

سه شنبه 1392/04/04

ساک‏هایشان را می‏بندند

آنها که می‏آیند

آنها که می‏روند

آنها که نشسته‏اند، مردم هستند

شنبه 1392/04/01

یافتن مرز بین واقعیت و خیال برای کسی که عاشق «منِ راوی» می‏شود، کار چندان راحتی نیست.

یکشنبه 1392/03/26

قول می‌دهم حتی اگر آقای روحانی به من مسئولیت مستقیمی هم ندهند، تمام تلاش خودم را برای سرافرازی مملکت خویش انجام دهم و از سنگ‌اندازی و سیاه‌نمایی در برابر ایشان خودداری کنم. با آرزوی موفقیت برای ایشان.

سه شنبه 1392/03/21

دست‏هایت

مثل صدایم می‏لرزند

وقتی که تایپ می‏کنی

وقتی که می‏خوانم

چهارشنبه 1392/03/08

گاهی دنیای مجازی نزدیک‏ترین دوست ماست، "دوستی" که نمی‏خواهیم "خود" حقیقی‏مان را به او نشان بدهیم. ما "خود" خیالی مان را گاهی بیشتر دوست داریم.

شنبه 1392/03/04

بین برنامه‏های فرهنگی کاندیداها دنبال چه می‏گردم؟

یکشنبه 1392/02/29

«یه چند روزی هست که دارم داستان های زویا پیرزاد را میخونم. خیلی جالبه که یهویی کل نوشته های یک نفر را بگذاری جلوت و بخونی اما نکته مهم اینه که تم اصلی داستان ها دیگه برات عادی و تکراری میشه»

داستان هایی که زن و شوهرها با هم اختلاف دارند/ زنه ول میکنه میره یا مرده ول میکنه میره و...

دیشب یک نکته ای توی داستان «ساز دهنی» از کتاب «طعم گس خرمالو» نظرم را بخودش جلب کرد. وقتی یک نویسنده زن بخواهد من راوی از زبان یک مرد بنویسد ممکن است همان اتفاقی بیافتد که یک نویسنده مرد بخواهد من راوی از زبان یک زن بنویسد.

بله!

باید یک مرد باشی تا بفهمی مرد یعنی چه وگرنه با تغییر دادن شخصیت مرد داستان به جای زن، تغییری در داستان بوجود نمی آید...

کنایه فهم ها کجای مجلس نشسته اند؟

یکشنبه 1392/02/08

قبل‏ترها فکر می‏کردم همه مردم ایران شاعر، خواننده و سیاستمدار هستند/ وسط‏ترها فهمیدم اکثر مردم از سیاست چیزی نمی‏فهمند و تظاهر به فهمیدن می‏کنند/ الان فهمیدم از شعر هم چیزی نمی‏فهمند و علاقه‏شان به حافظ فقط برای فال گرفتن‏شان است. شعر نو که دیگر هیچ/ فقط می‏ماند خوانندگی که امیدوارم اشتباه نکرده باشم.

شنبه 1392/01/24

شعرها ربطی به مجرد و متأهل بودن شاعرها ندارد/ شعرها بیان دردهای شاعر است در قالب کلماتی که ما فکر می کنیم عاشقانه است/ شعرهای عاشقانه به تعبیر ما شعرهای عاشقانه است اما... اما عاشقانه ها فرق می کنند.../ شاعر چه واژه ی غریبی است.

پنج شنبه 1392/01/22

با خود می‏گویم: «سالهاست که دستت را رها کرده‏ام/ سری به امور گمشدگان بزنی...» اما خودم می‏دانم که مدت‏هاست از امور گمشدگان فرار کرده‏ام. روزها پشت دیواری قایم می‏شوم و از دور تو را می‏بینم که می‏آیی، پرس و جو می‏کنی، ولی هر بار با یک جمله غریب روبه‏رو می‏شوی: «گم شده است». کسی که در امور گمشدگان، گم شده باشد را کجا می‏توان پیدا کرد؟ 

شنبه 1392/01/17

به ژانر وفادار باش! داستان جنایی که عاشقانه نمی‏شود...

دوشنبه 1392/01/