کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

کویرنشین

یادداشت های شخصی سید مهدی موسوی و معصومه علوی خواه

روزانه ها

93/07/06

حس یک گلوله ی توپ عمل نکرده توی شن های کویر رو دارم که بعد از 27 سال چشیدن گرمای سوزان روز و سرمای استخوان سوز شب، منتظر یک انفجار بزرگ هست اما نه این انفجار رخ می دهد و نه کسی برای خنثی کردنش می آید. اینجا توی دل کویر، خطری برای آدم ها ندارم..

..:: کل روزنوشت های این وبلاگ ::..

بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۳۸۷ ثبت شده است

۲۱
بهمن

(به بهانه سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران)

تهیه سوخت هسته‌ای یکی از مسائل بسیار مهم و پیچیده در راکتورهای تحقیقاتی و پایگاه‌های هسته‌ای می‌باشد. از منظر دیپلماتیک داشتن دانش تهیه‌ی این سوخت، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، به طوری که کشورهای دارای این تکنولوژی نه تنها این علم را به کشورهای دیگر منتقل نمی‌کنند، بلکه حتی سعی در جلوگیری از گسترش آن، به طرق مختلف از جمله انواع تحریم‌ها می‌کنند؛ که طی سال‌های اخیر نظاره‌گر مهم‌ترین مخالفت‌ها و مشکل‌تراشی‌ها در پروژه‌های هسته‌ای ایران بوده‌ایم.

یکی از محوری‌ترین پروژه‌های چرخه‌ی تولید سوخت هسته‌ای، «تاسیسات فرآوری اورانیوم» (ucf) می‌باشد که در شهر اصفهان قرار دارد.

در این کارخانه با توجه به ساختار هسته‌ای و شیمیایی پروژه فرآوری اورانیوم، شبکه‌های تأسیساتی بسیاری، واحدهای مذکور را به یکدیگر ارتباط می‌دهند، از آنجمله می‌توان به شبکه‌های انتقال انواع آب‌ها، گازها و مواد شیمیایی، خطوط برق و مخابرات، کانال‌های انتقال گازهای آلوده و همچنین پناه‌گاه‌ها اشاره نمود.

عمده محصولات این تأسیسات، uf6 به عنوان مهم‌ترین ترکیب شیمیایی واسطه در تولید سوخت هسته‌ای، اکسید اورانیوم با غنای تا %5 برای استفاده در راکتورهای آب سبک مانند راکتور اتمی بوشهر، اکسید اورانیوم طبیعی برای استفاده در راکتورهای تحقیقاتی و آب سنگین، گاز فلوئور به عنوان فعال‌ترین اکسید کننده در فرآیند تولید uf6 و نیتروژن به صورت گاز و مایع جهت مصارف مختلف سایت می‌باشد.

  • سید مهدی موسوی
۱۶
بهمن

این داستان: عشق شیشه‌ای

سر کلاس خیلی شلوغ بود، از خنده‌های بلند بلند گرفته تا سر به سر گذاشتن بچه‌ها و اساتید و ... هزار تا کار جور واجور، روز سه‌شنبه بود... از در که آمد داخل همه ساکت شدند، اما یکدفعه زدند زیر خنده... آرش یک دست کت و شلوار سورمه‌ای پوشیده بود و یک کیف سامسونت بزرگ دستش گرفته بود، با حالت جدی وارد کلاس شد و بدون توجه به خنده‌ی بچه‌ها، سر جایش نشست، حتی استاد هم که وارد کلاس شد نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از روی تمسخر متلکی به آرش انداخت.

آرش تقریبا از همه‌ی بچه‌های کلاس بزرگ‌تر بود، تقریبا هر سال دبیرستان را دو بار خوانده بود... برای خودش اعجوبه‌ای بود... خنگ نبود، اما سر و گوشش زیاد می‌جنبید و به فکر درس و دانشگاه نبود، بابای مایه‌داری هم نداشت که بگوییم پشتش به جایی گرم است، هنوز 2 ماه هم از ورودی بودن ما نگذشته بود، آن ساعت تمام شد، بعد کلاس رفتم پیشش، گفت یک فکر تازه کردم، پیش خودم گفتم دیگه چه خوابی برای ما دیده است، خدا بخیر بگذراند؛ گفت که از مسخره بازی خسته شده است، می‌خواهد یک مقدار سر به راه باشد، خنده‌ام گرفته بود، آن روز حالش را نفهمیدم، نمی‌دانم سرش به جایی خرده بود یا غذای ناجوری خرده بود یا ...

  • سید مهدی موسوی
۱۲
بهمن

دوپس... دوپس... دوپس... دوپس دوپس

کریم پسر آقا مصطفی هفته‌ی پیش خونه‌ی ما بود، نامرد عجب ماشینی خریده بود، دمش گرم، می‌گفت شغل نون و آبداری پیدا کرده و وضعش توپ توپ شده. باباش بساز و بفروش بود و همین که کریم از سربازی برگشت –درس درست و حسابی که نخونده بود- سریع دستش را جایی بند کرد و بزنم به تخته رفیق شلوغ و دردسرساز دوران کودکی ما را سر به راه کرد. داش کریم ما که 2 سالی مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد،‌ له‌له زده بود برای یک جرعه آب دریا. منم که دیدم به این راحتی‌ها نمی‌شود از دست کریم خلاص شد قبول کردم که روز جمعه از صبح تا شب با کریم آقا دو نفری و مجردی برویم گردش. خانه‌ی ما 10-15 کیلومتری بیشتر با دریا فاصله ندارد، اما قبل از اینکه برویم آنجا یک گردش 2-3 ساعته توی جاده‌های اطراف داشتیم، از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد... درسته که ما بخاطر رفیقمون زدیم بیرون و خواستیم از تنهایی درش بیاوریم، اما زیاد بدمان نمی‌آمد که یک دوری هم با ماشین مدل بالای رفیقمون بزنیم. جای شما خالی هر چی توی این دو سه سال آهنگ گوش کرده بودیم،‌ همه را توی این 2-3 ساعت گوش کردیم، اون هم با صدای گوش خراشی که دیگه خودمان هم کم آوردیم، البته بعد از اینکه پلیس یک جریمه‌ی تپل برای سرعت و صدای بلند ضبط ماشین و حرکت مارپیچ و هزار تا خلاف دیگه برای ما بریده بود،‌ تازه به خودمان آمدیم که ای دل غافل،‌ بابا نه من این کاره هستم نه کریم آقا. فکر کنم حسابی جو گیر شده بودیم. بعد از اینکه پلیس رفت،‌ کریم رو کرد به من و گفت:

الیاس!

جانم...

الیاس!!

جونم...

الیاس!!

درد... کوفت... با این رانندگیت... الیاس الیاس...

حالا چرا می‌زنی بابا... گفتیم یک روز جمعه‌ای حالش را ببریم... توی سربازی نه می‌گذارند آدم آهنگ گوش کند، نه رانندگی کند، نه دریا برود... نه...

خوب دیگه بابا، حالا توجیه نکن،‌ اگر این کارها را نمی‌کردند که تو همان کریم بی‌دست و پای خودمان بودی! یادته توی مدرسه...

ول کن دیگه الیاس... روز جمعه‌مان را خراب نکن... برویم دریا؟!

بزن برویم، که دلم لک زده برای یک قلپ آب شور!

آن روز به خوبی و خوشی تمام شد، مخصوصا جوجه کبابی که ظهر توی آن سرمای پاییزی خوردیم... خدا را شکر آن روز دریا ساکت و آرام بود، سکوت و آرامشی که پس از طوفان چند روز قبل پدید آمده بود، البته شاید آرامش قبل از طوفان بود... بگذریم، قرار بود شنبه صبح بروم دانشگاه که برنامه‌ی شب‌نشینی با رفقا را بهم زدیم و شب زود برگشتیم خانه. بعد از ظهر یکشنبه بود و من در حال رفت