وبلاگ شخصی سید مهدی موسوی
صحبتهای ابوالقاسم طالبی در برنامهی هفت 25 فروردین 91، نکاتی بس عجیب و قابل تامل برای همهی مردم داشت. صحبتهایی در باب انتخابات سال 88، ساکتین فتنه، نقش رهبری در خنثی کردن فتنه، داستان قلادههای طلا و... اما آنچه که نگارنده را برآن داشت که مطلبی در این موضوع بنویسد نکاتی است که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد:
1) ساخت فیلم درجه یکی چون قلادههای طلا که معیارهایی چون ساختار حرفهای، جهتگیری ارزشی و انقلابی و برخورداری از مخاطب را دارد، جواب بسیار خوب و محکمی به آن دسته از افراد است که بهطور کل خواستار برچیدهشدن و حذف سینما هستند و به خیال واهی و ابلهانه خویش تنها راه ممکن در اصلاح سینمای فعلی را کار سلبی میدانند. این افراد که متاسفانه کم هم نیستند با اندک خواندن این آثار قابل قبول در عرصه انقلاب اسلامی، نه تنها وظیفه خویش را در حوزه توزیع و مصرف محصولات فرهنگی فراموش کردهاند بلکه هیچ گاه تصور نمیکنند که کسی از بین خودشان بتواند کار تولیدی هم انجام دهد.
2) صحبتهایی صریح ابوالقاسم طالبی از ارزشها و اعتقادات خودش و دفاع از ولایت و رهبری، مخاطب خاص و ویژهای هم داشت. سوال من اینجاست که چرا برخی از افراد معتقد به ارزشهای انقلاب اسلامی، در محیطهایی مثلا! هنری قدرت دفاع و صحبت از اعتقادات خودشان را ندارند؟! چند نفر مثل طالبی در جمع سینماگران حرف از انقلاب و بسیجی بودن خودشان میزنند؟ تعارف نکنیم، افراد بسیاری را دیدهام که متاسفانه خجالت میکشند که از گفتمان خودشان صحبت کنند. آیا انقلاب اسلامی و مفاهیم دینی و ارزشی پاسخگوی همهی نیازهای ما نیستند؟
3) مشکلات بسیاری برای ساختن این نوع فیلمها وجود دارد که طالبی به بخشی از آنها در برنامهی هفت اشاره کرد. اما این همهی ماجرا نبود. طالبی تقریباً در تمام کارهای سینمایی خودش دچار یک بیمهری از طرف عدهای قلیل اما با نفوذ شده بود. چه در فیلمهایی مثل «عروس افغان»، «جنگ کودکانه» و «آقای رئیس جمهور» و چه در فیلم «دستهای خالی» که با نامردی تمام در جشنواره فجر سال 85 مورد بیلطفی هیات داوران قرار گرفت. اما آیا طالبی دست از اهداف خودش برداشت؟ آیا به سراغ فیلمهای سخیف و به اصطلاح بساز و بفروش رفت؟
4) طالبی موضعگیریهای عادلانه و عاقلانه دیگری هم دارد. مثل مخالفت با شیوهی حذف فیلمهایی چون «گشت ارشاد» و «خصوصی» یا جو به راه افتاده در فاسد نشان دادن کل سینما. یا حتی موضعگیری نسبت به فیلم «جدایی نادر از سیمین». اما طیفی از افرادی که الان حامی فیلم قلادههای طلا شدهاند، این موضعگیریها را برنمیتابند و گاهاً با ذکر تیترهایی چون «واکنش عجیب کارگردان قلادههای طلا به "فساد در سینما" : برویم از چین بازیگر بیاوریم؟!» به تخریب طالبی میپردازند. کاری که با خیلی از کارگردانان دیگر مثل حاتمیکیا انجام دادند که نمیخواهم بیشتر از این در مورد آن توضیح دهم...
بعدنوشت:
بازتاب در رسانه ها:
1) به شجاعت، جرات و... "طالبی" باید احسنت گفت ـ خبرنامه دانشجویان ایران
2) به شجاعت و جرأت "طالبی" باید احسنت گفت ـ خبرگزاری فارس
3) شجاعت و جرأتی که باید به آن "احسنت" گفت ـ عصر امروز
4) به شجاعت، جرات و... "طالبی" باید احسنت گفت ـ افسران
5) به شجاعت و جرأت "طالبی" باید احسنت گفت ـ دانشجویان حامی قلاده های طلا
برچسبها: هنر, قلاده های طلا, دردهای کهنه, سینمای ایران, هنرمندان
پیشبینی فروش 1.3 میلیاردی قلادههای طلا تا پایان تعطیلات نوروز 91 از دو جنبهی مهم قابل بررسی است. اول اینکه در این آشفته بازار فروش فیلمهای روی پرده، شاید این عدد، به ظاهر رقم قابل قبولی برای اکران این فیلم خاص ـ که اتفاقاً طنز و لودگی هم در آن نیست ـ باشد اما قطعاً تا پایان اکران ـ با وجود روند رو به رشد فروش این فیلم ـ به رکورد خاصی نخواهیم رسید.
اما و در هر صورت، از نگاه دوم که بحث جدی این یادداشت است، این فروش پایین برای جامعهی دینی و پایبند به اصول این نظام، چیزی شبیه یک فاجعه است. میگویم فاجعه چون با یک حساب سرانگشتی تعداد مخاطبین این فیلم براحتی قابل محاسبه است. اگر به طور تقریبی قیمت بلیط سینما را 3500 تومان در نظر بگیریم (قیمت بلیط در تهران 4000 و 5000 تومان است)، با تحقق پیشبینی فروش 1.3 میلیاردی، تعداد کسانی که این فیلم را دیدهاند زیر چهارصد هزار نفر خواهد بود. براستی برای یک کشور با این تعداد جمعیت و برای یک فیلم با دراختیار داشتن 70 سالن سینمایی، این عدد به نظر شما فاجعه نیست؟! بگذارید از نگاه دیگری به این اعداد و ارقام نگاه کنیم.
در چند روز اخیر، عدهای بهخاطر اکران فیلمهای «گشت ارشاد» و «خصوصی» مواضع بسیار تندی گرفتند و این اعتراضات حتی به تجمع در مقابل وزارت ارشاد و راهپیمایی بعد از نماز جمعه هم کشیده شد. (هرچند برخی از این جوسازیها توسط خود عوامل فروش این فیلم و برای جذب مخاطب انجام شده است).
حال سوال بسیار سادهای میپرسم؛ چند نفر از معترضان اخیر، این دو فیلم را دیدهاند؟ اصلاً همین معترضان! چند بار تا به حال سینما رفتهاند؟ آیا انگیزهای برای دفاع از سینمای ارزشی و دینی دارند؟ چند نفرشان تا به حال «قلادههای طلا» را دیدهاند؟ اصلاً میفهمند که فروش یک فیلم یعنی چه؟! فروش بالای یک فیلم چه مفهومی دارد؟
صحبت سر سینهچاکانی است که بدون فیلم دیدن زبان به اعتراض میگشایند و فحش و ناسزا در مورد یک فیلم میدهند. اصلاً اشتباه نکنید! من هم فیلم «گشت ارشاد» را دیدهام و قبلاً هم نظرم را گفتهام. مثل کارهای قبلی آقای سهیلی مزخرف و سخیف است. اما چرا در زمان اکران دیگر فیلم های سینمایی، این اعتراضات بوجود نمی آید؟! آیا به این دلیل که قشر معترض! ما اهل سینما نیستند!
در طرف دیگر هم همینطور است؛ اکثر آدمهای با شعوری! که در چند روز اخیر آقای ابوالقاسم طالبی و بازیگران و عوامل فیلم «قلادههای طلا» را به فحش و ناسزا میکشند، این فیلم را ندیدهاند! وقتی با این افراد بحث میکنید متاسفانه هیچ دلیل منطقی و قانعکنندهای از آنها نمیبینید.
آیا 3000 نفری که در شب اکران «قلادههای طلا» به برج میلاد آمده بودند، همه از موافقان آقای طالبی بودند؟ چرا هیچ اعتراضی بعد از فیلم مشاهده نشد؟
میگویند وضع اقتصادی مردم خراب است، مردم پول فیلم دیدن ندارند، مردم... من فقط به یکی از خاطراتی که در این چند روز شنیدهام بسنده میکنم:
دوستی چند روز پیش برایم تعریف میکرد که: یکی از آشنایان ما ـ که اتفاقاً وضع مالی خوبی هم ندارند ـ سال پیش 700 هزار تومان مبل خریده بود، امسال همین مبلها را به 100 هزار تومان فروخت و بهجای آن یکدست مبل 400 هزار تومانی دست دوم! خرید. یک بنده خدای دیگری رفت همان مبلی که ایشان فروخته بود را 400 هزار تومان خرید و برد. فکر میکنید انگیزهی آن فرد برای خرید مبل جدید چه بود؟ فقط چشم و همچشمی! برای اینکه به فامیل ثابت کند که مبلمان خانهمان را امسال عوض کردهایم...
چند نفر از ما واقعاً حاضریم، یک درصد، نه یک دهم درصد از پولی را که خرج چشم و همچشمی دیگران و کور کردن چشم فامیل انجام میدهیم، برای فیلم دیدن خرج کنیم؟ میگویند شهر ما سینما ندارد، من به شهرهای زیادی سفر کردهام، برخی از مراکز استانها فقط یک سینمای قدیمی در شهرشان دارند که همان سینما هم اکثراً بلا استفاده است و کسی فیلم نمیبیند، واقعاً سرمایهگذاری پیدا میشود که برای 10 نفر مخاطب، سینما بسازد؟ همهی تقصیرها را گردن دولت نیاندازیم...
بعدنوشت1:
حیف که خیلی از دردها را نمیتوان به رشتهی تحریر درآورد!
بعدنوشت2:
از همهی کسانی که در این چند روز اخیر ما را از فحشهای آبدار و کشدار خود ـ چه ایمیلی و چه کامنتی ـ بینصیب نگذاشتند تشکر ویژه میکنم و همچنان به باز بودن کامنتها در وبلاگ و پلاس ادامه میدهم!
برچسبها: دردهای کهنه, قلاده های طلا, هنر, سینمای ایران, این عمار
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
و درد و دل هایی که پاسخی برایشان نیست.
این شعر محمدمهدی سیار را صدها بار خوانده ام و با خودم زمزمه کرده ام:
مالک رسیده است به آن خیمه سیاه
تنها سه چار گام... نه ... این گام آخر است
اما صدای کیست که از دور می رسد؟
گویا صدای ناله ی «برگرد٬ اشتر!» است
این ناله ضعیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود از حلق حیدر است
مالک! رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پر از معاویه های مکرر است
این کوفیان فریب چه را خورده اند؟ هان!
از شام نیز روز تو کوفه سیه تر است
امروز پاره پاره قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است...
تاریخ! گوش دار به این هق هق بلیغ
این شقشقیه ای که دوباره به منبر است:
حتی عقیل طاقت عدلم ندارد٬ آه
من یوسفم٬ که است که با من برادر است؟!
(محمدمهدی سیّار)
بعدنوشت1:
امروز ایمیلی دریافت کردم از دردهای یک دوست
بعدنوشت2:
منتظر یادداشتی جدید در مورد سینمای ایران، مفهوم عامه پسندی و شناختن مخاطبان باشید. البته اگه بعضی ها بذارن... فرصت بشه قالب را هم یه تغییری میدیم...
برچسبها: مظلومیت علی, دردهای کهنه, این عمار
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
«دو روزه یه بچه گربه اومده توی حیاط محل کارم، همینطور داره از سرما میلرزه، همسایه طبقه بالا براش غذا آورده بود، منم رفتم یه پارچه آوردم انداختم روش که گرمتر بشه، الان که چند ساعتی گذشته حالش بهتر شده، آب و غذاش را خورده، یه گربه بزرگتر اومد یه چیزهایی به هم گفتن (با همون زبون میو میوی خودشون)، حالا گربه بزرگتره اومده صورتش را چسبونده به شیشه دم در داره تو را نگاه میکنه، اینقدر قیافهاش با حال شده، عین بچههایی که از پشت شیشه دماغشون را میچسبونن و توی اتاق را نگاه میکنن... نمیدونم چی میگه... کسی زبون این زبون بستهها را بلد نیست؟»
قبلا همه میگفتند اونایی که توی خونشون حیوون نگهداری میکنن، کمبود محبت دارن و از این جور چیزها، البته منظور حیوونیه که توی دست میشه گرفتش، مثل گربه و سگ، بعضیها هم که چیزهای باحالتری نگه میدارن که بماند.
تازگیها بعد کلی بررسی روی موردهای حضوری و غیر حضوری به این نتیجه رسیدم که نگهداری حیوون خونگی مثل گربه و اینجور چیزها به خاطر چیزای دیگه هم هست. مثلا وقتی گربتون را بغل میکنید و میچلونیدش، بدبخت صداش هم در نمیاد، اصلاً یه جور خاصی شما را نگاه میکنه، با نگاهش حرف میزنه، مخ شما را نمیخوره، وراجی نمیکنه، درسته که میو میو میکنه یا جوجه که جیک جیک میکنه، اما غم و شادیش را اینطوری بهت میگه... هیچ وقت هم بهت دروغ نمیگه!!!
تازگیها فهمیدم که گربهها هم خیلی چیزها را میفهمن، اصلاً با آدم حرف هم میزنن... تازگیها احساس میکنم گربهها چقدر بامزهتر شدن، کبوترها و قمریها چقدر ناز شدهاند، ولی نمیفهمم چرا دیگه ازم نمیترسن...
***
بعدنوشت هایی به زبان شعر:
از وقتی که رفتهای
میدانم
همهی گفتگوها نیمهکاره رها میشوند
به هر که تلفن میزنم
وسوسهای تا یک هفته اذیتم میکند
چیزی ناگفته نماند؟
از هر که جدا میشوم
چند قدم نرفته
علامت سوالی گردنم را میگیرد
و داسهای دیگر، گامهای بعدی
را پیش چشمم درو میکنند
حالا میدانم انسان تنها حیوانی است
که با چشمانش حتی، میتواند دروغ بگوید
(علیمحمد مودب ـ مردههای حرفهای)
شعر دیگری از همین مجموعه و همین شاعر:
دندانهایش را میشکنم!
دهانش را پر خون میکنم،
اگر نام تو را به زبان بیاورد شعرم!
شاید تو نامش را حسادت بگذاری
اما من میخواهم که کودکانت
از به زبان آوردن نام تو نهراسند
تو میدانی که چه اندازه کودکان را دوست دارم
زیرا تو را به خاطر چشمانت میپرستم
نمیگذارم شعرم نام تو را به زبان بیاورد
نام تو در کتابخانهها بیمار میشود
در دهانهای مردمان آزرده میشود
و حتی موشها میتوانند بجوندش
من هم
مثل تو
مثل تمامی انسانهایم
تنم را زمین چرخ خواهد کرد
چشمان اسطورهایام حتی
خواهند پژمرد همچون اندوههایم
استخوانهایم حتی خاک خواهند شد
شعرهایم حتی فراموش خواهند شد
اما هزار سال
هزاران سال بعد حتی
گورم را اگر بشکافند
قلبم را خواهند یافت
همچنان سر زنده و خشمگین
به اندازهی مشت گره کردهی من
که اگر به زمزمههایش گوش بسپارند
اگر بگشایندش
نام تو را خواهند دانست
(علیمحمد مودب ـ مردههای حرفهای)
برچسبها: شعر, ادبیات, دردهای کهنه
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
پلکی بزن! شکفتن خورشید خانه کو؟
تقریر کن! ادامهی مشق شبانه کو؟
باران تویی، بهانه تویی، من درخت لال
تا برگ برگ از تو بگویم بهانه کو؟
حسی غریب حال مرا زیر و رو نکرد
بر گونههام نم نم خیس ترانه کو؟
من – موج گمشده – که به ساحل نمیرسم
برپا میایستم که ببینم کرانه کو؟
این چشمها دلیل، دو مصرع برای عشق
دیگر نپرس پس غزل عاشقانه کو؟
دیشب سکوت خانه پر از پرسش تو بود
میگفت و میشنید که خورشید خانه کو؟
---- سید وحید سمنانی
برچسبها: دردهای کهنه, شعر
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
سلام
بعدنوشت 1: میپرسید «مگه تو چیزی هم نوشتی که حالا میگی بعدنوشت»، میگم: خیلی وقتها یه سلام خشک و خالی و البته مهربانانه خیلی حرفها داره که توی 4 ساعت فک زدن هم نمیشه اونها را گفت. چه دوستانی که همین سلام خشک و خالی را هم از آدم دریغ میکنند. کلی انرژی صرف کنی که به دوستی که ناخواسته ازت دلگیر شده حالی کنی که بابا تقصیر من نبود، غلط کردم اشتباه کردم اما به خرجش نره که نره و دوستی هم که سال به سال جواب پیامکهات را هم نمیده، چه برسه به اینکه پیامک بزنه و دردناکتر از همه اینکه وقتی به یک نفر پیامک میزنی جواب بده: «شما؟»
بعدنوشت 2: اصلا نمیدونم این کلمه بعدنوشت را کدوم آدم ناحسابیای توی دهن ما انداخت، اصلا از کجاش درآورده بود، نفهمیدیم... ولی همچین بدم نیست (با لهجه قمی بخونید: «ولی همچی بَدُم نی»)
بعدنوشت 3: دو روز پیش برای خودم با صدای بلند روی موتور آواز میخوندم، آهنگ «دلیل بودن» از آلبوم «دیگه مشکی نمیپوشم» رضا صادقی بود:
....
میخوای باور کنی یا نه میخوام باور کنم هستی
یه جورایی تو رویای همین که دل به من بستی
میخوام این مهر دیوونه بمونه روی پیشونیم
بذار باور کنه دنیا من و تو تو یه زندونیم
دیگه خستهتر از اونم بگم تنهامو میتونم
نه عشقم من کم آوردم سر از پا مو نمیدونم
میخوام که فک کنی بچم، بهانه گیرم و لجباز
تو این پایان بیرویا خیالت باشه یک آغاز
چشمتون روز بد نبینه... سر پیچ، موتور سر خورد و من نقش بر زمین شدم... خیالتون راحت. خدا را شکر چیزیم نشد... اما یک وقت فکر ناجور هم در مورد ما نکنید، بابا همینجوری برای خودمون میخوندیم، چی کار کنیم که این خوانندهها فقط عشقولانه میخونن؟! مخصوصاً آقا رضای گل که خیلی دوستش دارم...
بعدنوشت 4: امروز با داداشم بعد از سحر میرفتیم جایی، دوباره سر یه پیچ دیگه یه موتور که با سرعت زیاد خلاف میاومد نزدیک بود بزنه به ما، یا شایدم ما بزنیم به اون، قبلش زیر لب داشتم آیه الکرسی میخوندم، قلبم وایساد، تا برسیم به مقصد نفهمیدم از سرمای اول صبح بود یا ترس که پاهام داشت میلرزید...
بعدنوشت 5: از دیروز تا حالا دوباره دل آشوبه گرفتم... وقتی اینجوری میشه یه اتفاقی میافته...
بعدنوشت 6: آدم تولد بهترین دوستش باشه امروز، از یک هفته قبل بشینه فکر کنه چی باید هدیه بده، آخرش هم شب تولدش که دیشب باشه با خواندن 4-5 تا کتاب شعر با چند تا پیامک تبریک بگه و کلک قضیه را بکنه... نه نمیشه... به دلم نچسبید...
بعدنوشت 7: چند روزی هست که شدیداً هوس کردم مثل وبلاگ قبلیام «پس از طوفان» بازم «روزنوشت» بنویسم یا مثل همین تیتر امروز، یه چیزی تو مایههای احساس روزانه و گاهاً جملاتی که آدم نمیفهمه از کجا اومد... جملات کوتاهی که مثل سلام اول ما به اندازهی یک کتاب حرف برای گفتن دارند... پس منتظر بخش جدید این وبلاگ هم باشید که ان شاء الله همین هفته راه میافته...
برچسبها: دردهای کهنه, خاطره
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
شعبان که به نیمه نزدیک میشود، دلت تالاپ تالاپ شروع به زدن میکند و خاطرات آن روزها یکی یکی برایت دست تکان میدهند. – البته بعضی از آنها برایت زبان هم درمیآورند- اصلاً خود خاطره از همین امروز، روز تولد حضرت علی اکبر شروع میشود. خوشحال و خندان از اینکه چند ساعت دیگر میتوانی غم دوری چندین و چند ساله را تمام کنی، یک جورهایی قلقلکت میدهد، اما خوشحالیات چند ساعتی بیشتر طول نمیکشد و ترسی عجیب سراسر وجودت را میگیرد... نکند... نه امکان ندارد...
به مرز مهران که میرسی، ناگهان تمام نقشههایت نقش برآب میشوند و از همه طرف اعتراضها به سوی تو که بهزور مدیر کاروانت کردهاند سرازیر میشود. پدر، مادر، برادر، خواهر و هزار فامیل دیگر زائر که هیچ کدام را هیچ وقت ندیدهای، اما انگار فقط و فقط تو را مقصر میدانند.. اصلاً انگار این بسته شدن مرز هم کار تو است، انگار یادشان رفته است که ویزای انفرادی را خودشان قبول کردهاند.
اما تو کاری به این حرفها نداری، یک جورهایی خودت را قایم میکنی و سعی میکنی از هر راهی که ممکن است کاروان را از مرز رد کنی، اما... اما نه بستن مرز بر روی کاروانهای حج و زیارت که 20:30 هم پخش میکند، مشکلت را حل میکند، نه رایزنیهای پشت پرده و روی پرده و زیر پرده با فرمانده پاسگاه مرز مهران... تنها کسی که راه را باز میکند خود آقاست... آن هم نه به دست تو که با دعای عجیب و دلهای صاف کاروانیان که توی امامزاده حسن مهران اتاق گرفتهاند و یک جورهایی بست نشستهاند برای رفتن.
شعبان که به نیمه نزدیک میشود، دلت تالاپ تالاپ بالا و پایین میرود. حالا دو روز بالا و پایین چه فرقی میکند، چه سیزدهمی که کاروانیان تا نیمههای شب عزاداری میکنند و صبح روز بعدش مرز را به روی کاروان شما باز میکنند و چه هفدهم ماه که روز تولدت است...
حالا من هر چه بگویم سیزده و هفده عجیب توی وجود من رمز و راز دارند باز هم تو باور نداری... شاید 17 را قبول کنی اما 13 را نه؛ که تو هیچ وقت نخواستهای رمز و راز 13 را برایت فاش کنم...
صبح چهاردهم راه میافتی اما آنقدر اذیتت میکنند که دم غروب وارد عراق میشوی، آره خندهدار است وقتی فاصلهی 100 متری را توی 10 ساعت طی کنی و باز هم آنقدر خوشحال باشی که خستگی سفر و 4 روز پشت مرز خوابیدن و نماز روی صندلی اتوبوس و هزار هزار مسئلهی دیگر را فراموش کنی...
شب نیمه شعبان در راه نجف، سال بعد در راه مشهد و سال بعدش در راه قم... اما امسال چطور؟
شعبان که به نیمه نزدیک میشود، دلت تالاپ تالاپ منتظر یک اتفاق جدید است...
یک بار
دری ممنوع را گشودی
از دهلیزهای تو در تو گذشتی
به نهری رسیدی
عقابی تو را ربود به جزیرهای برد
روزی بادبانی از افق طلوع کرد
سفینهای تو را به ستارهای برد پر از لبخند
اکنون دری دیگر
به وسوسه باز میشود
وارد میشوی
و نمیدانی که خارج شدهای
(عمران صلاحی – کنار میرود مه)
شعبان که به نیمه نزدیک میشود، دلت دوباره هوایی میشود... اما نمیدانی که جای این نقطهچینهای نوشتههایت را چه چیزی باید پر کند...
برچسبها: شعر, ادبیات, دردهای کهنه
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی


ارسال شده توسط سید مهدی موسوی