وبلاگ شخصی سید مهدی موسوی
«دو روزه یه بچه گربه اومده توی حیاط محل کارم، همینطور داره از سرما میلرزه، همسایه طبقه بالا براش غذا آورده بود، منم رفتم یه پارچه آوردم انداختم روش که گرمتر بشه، الان که چند ساعتی گذشته حالش بهتر شده، آب و غذاش را خورده، یه گربه بزرگتر اومد یه چیزهایی به هم گفتن (با همون زبون میو میوی خودشون)، حالا گربه بزرگتره اومده صورتش را چسبونده به شیشه دم در داره تو را نگاه میکنه، اینقدر قیافهاش با حال شده، عین بچههایی که از پشت شیشه دماغشون را میچسبونن و توی اتاق را نگاه میکنن... نمیدونم چی میگه... کسی زبون این زبون بستهها را بلد نیست؟»
قبلا همه میگفتند اونایی که توی خونشون حیوون نگهداری میکنن، کمبود محبت دارن و از این جور چیزها، البته منظور حیوونیه که توی دست میشه گرفتش، مثل گربه و سگ، بعضیها هم که چیزهای باحالتری نگه میدارن که بماند.
تازگیها بعد کلی بررسی روی موردهای حضوری و غیر حضوری به این نتیجه رسیدم که نگهداری حیوون خونگی مثل گربه و اینجور چیزها به خاطر چیزای دیگه هم هست. مثلا وقتی گربتون را بغل میکنید و میچلونیدش، بدبخت صداش هم در نمیاد، اصلاً یه جور خاصی شما را نگاه میکنه، با نگاهش حرف میزنه، مخ شما را نمیخوره، وراجی نمیکنه، درسته که میو میو میکنه یا جوجه که جیک جیک میکنه، اما غم و شادیش را اینطوری بهت میگه... هیچ وقت هم بهت دروغ نمیگه!!!
تازگیها فهمیدم که گربهها هم خیلی چیزها را میفهمن، اصلاً با آدم حرف هم میزنن... تازگیها احساس میکنم گربهها چقدر بامزهتر شدن، کبوترها و قمریها چقدر ناز شدهاند، ولی نمیفهمم چرا دیگه ازم نمیترسن...
***
بعدنوشت هایی به زبان شعر:
از وقتی که رفتهای
میدانم
همهی گفتگوها نیمهکاره رها میشوند
به هر که تلفن میزنم
وسوسهای تا یک هفته اذیتم میکند
چیزی ناگفته نماند؟
از هر که جدا میشوم
چند قدم نرفته
علامت سوالی گردنم را میگیرد
و داسهای دیگر، گامهای بعدی
را پیش چشمم درو میکنند
حالا میدانم انسان تنها حیوانی است
که با چشمانش حتی، میتواند دروغ بگوید
(علیمحمد مودب ـ مردههای حرفهای)
شعر دیگری از همین مجموعه و همین شاعر:
دندانهایش را میشکنم!
دهانش را پر خون میکنم،
اگر نام تو را به زبان بیاورد شعرم!
شاید تو نامش را حسادت بگذاری
اما من میخواهم که کودکانت
از به زبان آوردن نام تو نهراسند
تو میدانی که چه اندازه کودکان را دوست دارم
زیرا تو را به خاطر چشمانت میپرستم
نمیگذارم شعرم نام تو را به زبان بیاورد
نام تو در کتابخانهها بیمار میشود
در دهانهای مردمان آزرده میشود
و حتی موشها میتوانند بجوندش
من هم
مثل تو
مثل تمامی انسانهایم
تنم را زمین چرخ خواهد کرد
چشمان اسطورهایام حتی
خواهند پژمرد همچون اندوههایم
استخوانهایم حتی خاک خواهند شد
شعرهایم حتی فراموش خواهند شد
اما هزار سال
هزاران سال بعد حتی
گورم را اگر بشکافند
قلبم را خواهند یافت
همچنان سر زنده و خشمگین
به اندازهی مشت گره کردهی من
که اگر به زمزمههایش گوش بسپارند
اگر بگشایندش
نام تو را خواهند دانست
(علیمحمد مودب ـ مردههای حرفهای)
برچسبها: شعر, ادبیات, دردهای کهنه
موقع انتخاب واحد همیشه سایت دانشکده شلوغ بود. اصلاً یک عدهای یک ساعت زودتر هم میآمدند که مثلاً زنبیل گذاشته باشند. وقتی هم انتخاب واحد شروع میشد سروصدا کل سایت را میگرفت. سروصدا و جیغ و داد اینکه «چرا سایت باز نمیشه»، «زودباش تا تموم نشده» و... بعضیها هم گریه و زاری که فلان واحد را با یک استاد هلو! از دست دادهاند.
دختر با چشمهای نگران دم در ایستاده بود و در بین گریه و خندهی دیگران به دنبال چهرهای آشنا میگشت. نه، کسی را نمیشناخت. چارهای نبود. وقت زیادی نداشت و هنوز واحدی نگرفته بود.
- ببخشید، میشه برای من هم انتخاب واحد کنید؟
- سلام. انتخاب واحد نکردی؟
- سلام. هنوز نه...
- خب، من کارم تموم شده، بیا همین جا بشین...
- من... میشه شما کمکم کنید؟ من بلد نیستم...
انتخاب خوبی کرده بود. راحیل مهربانانه در مورد واحدها و استادها صحبت میکرد و مریم با دقت به حرفهای او گوش میکرد.
***
یک ماهی از آن دیدار گذشته بود... (بخشی از داستانی در حال نگارش)
----------------------------------------------------
گر سر برود ز سر هوایت نرود
تاثیر طلسم چشمهایت نرود
فرشی ز دل شکسته انداختهایم
آهسته بیا شیشه به پایت نرود
(میلاد عرفانپور ـ جشن فراموشیها)
سلام. مدت زیادی است که این وبلاگ آپ نشده بود. این روزها بدجور گرفتار شدهام. از همه طرف گرفتاریهای جدید و رنگ و وارنگ، اصلاً نمیدانم چرا یکدفعه... ولی یک چیز را میدانم. اینکه خدا خیلی بندههایش را دوست دارد. وقتی از معنویتشان کم میشود، وقتی زیادی گرفتار مال دنیا میشوند و یادشان میرود که روزیدهنده واقعی چه کسی است، وقتی یادشان میرود که به درگاه چه کسی باید پناه ببرند، خدا این گرفتاریها را درست میکند و دوباره ما را دعوت میکند... الحمدلله رب العالمین
بیشتر از این نمیتوانم بنویسم، اصلاً ما زبانی به غیر از شعر نداریم. عادت ماست که حرفهایمان را با شعر میزنیم...
بودن یا نبودن
به هر حال توانستهای
کالترین سیب بخیلترین باغ را
به تمامی گاز بزنی
و تیرهترین آب خشکترین رود را
به تمامی بنوشی
تو از ماه
به فراغت
و تمام
رویی دیدهای
و من به هراس
گوشهی ابرویی
در تیرهترین شبها
توانستهای فریاد بزنی
کامل بوده است
زخمت
و دردت
من فریادم را با هزار گره در گلویم بستهام
من اندوهم را خندیدهام
من دردم را رقصیدهام
ماهی تشنهای
بودن یا نبودن را
به کمال میخواهد
جایی که نه آب است و نه خشکی
(شعر از مرحوم عمران صلاحی)
برچسبها: داستان, ادبیات
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
پلکی بزن! شکفتن خورشید خانه کو؟
تقریر کن! ادامهی مشق شبانه کو؟
باران تویی، بهانه تویی، من درخت لال
تا برگ برگ از تو بگویم بهانه کو؟
حسی غریب حال مرا زیر و رو نکرد
بر گونههام نم نم خیس ترانه کو؟
من – موج گمشده – که به ساحل نمیرسم
برپا میایستم که ببینم کرانه کو؟
این چشمها دلیل، دو مصرع برای عشق
دیگر نپرس پس غزل عاشقانه کو؟
دیشب سکوت خانه پر از پرسش تو بود
میگفت و میشنید که خورشید خانه کو؟
---- سید وحید سمنانی
برچسبها: دردهای کهنه, شعر
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
امروز که آرشیو وبلاگ قبلی را جستجو می کردم به این شعر قدیمی رسیدم اما نکته ای بود که قبل از نوشتن این پست بیان می کنم:
و همه فراموش خواهند کرد
که من در تمام عمرم
تنها دوبار شاعر شدم
یک بار با دیدن تو
بار دیگر با ندیدن ات
(سیروس جمالی)
همه ی حرفها را نمی توان با کلمات بیان کرد... اما به قول یکی از شما دوستان، زبان شعر خیلی وقتها به آدم کمک می کنه که حرفهایش را بدون ترس از... بیان کند...
عنوان شعر: و خدا همین نزدیکی هاست
مرد، خسته از یک روز بلند
کیسهای در دست
و کلاهی بر سر
وارد آن خانهی کوچک شد
کار هر روزش بود
کارگری در یکی از آن برجهای بلند
همانها که مهندس آن را آسمان خراش مینامید!
و چه زیبا و مناسب بود این اسم
خانهای که آسمان خدا را خراش میدهد
.....
آن مرد آمد
آن مرد با کیسهای از سر کار آمد
آن مرد خسته بود
خسته ...
دخترک دفترش را گشود
کار هر روزش بود
املایی که خودش به خودش میگفت!
مادرش هر روز پشت یک چرخ خیاطی
میدوخت دامن و پیرهن
دخترک صفحهای را گشود:
"آن مرد آمد."
نگاهی مهربانانه به مادر انداخت:
"مادر با چرخ خیاتی پیراحن دوخت"
اتاق نور چندانی نداشت
مرد لبخندی زیبا زد و دخترک را بوسید
دخترک خندید و همه جا مثل روز روشن شد
پدرش هیچ تعجب نکرد
نقطه سر خط.
"آن مرد میخندد."
مشتری آمد و سفارشهایش را برد
مادر خندید و دخترک را بوسید
باز هم اتاق پر نورتر شد
مادر سفره را انداخت
.....
عشق روی دیوارها
عشق توی سفره
عشق روی دستان پدر
عشق توی چشمهای مادر
عشق در دفتر مشقی کودکانه
عشق همه جا جریان داشت
خانه گرم بود، گرم گرم
.....
روی بام یکی از آن برجها
جوانی خسته و تنها
لحظه لحظه مرگ خویش را میشمارد:
... 18،17،16،15
18 طبقه تا آزادی
تا رها شدن از عشق
تا رها شدن از دوری
تا رها شدن از بیکاری
.....
به خیالش میکشد عشق را
میکشد دختری ...
جوان خسته و تنها
بیکار و بیعار
روی سنگفرش آن خیابان رنگارنگ
فرش شد.
.....
دخترک دفترش را گشود:
"آن مرد بد است، آن مرد با خدا ..."
هر چه فکر کرد فایدهای نداشت
"دعوایش" را هنوز نخوانده بود!
آن مرد آمد
آن مرد با کلاهی بر سر آمد
دخترک خندید همچون بابا
دخترک پرسید:
"بابایی دعوایش را چطور مینویسند؟"
آن مرد اخم کرد
نه!
دعوا بد است، خیلی بد!
دخترک اصلاح کرد:
"آن مرد بد است، آن مرد خدا را دوست نداشت. اما خدا..."
باز هم دخترک خندید.
"آن مرد آمد.
آن مرد، با خدا آمد.
آن مرد، به خدا تعارف کرد.
و خدا سر سفرهی آنها نشست."
معلم دفتر را گشود
با تعجب پرسید:
"تعارف؟! من که "عین" را درس ندادهام!"
دخترک خندید و کلاس نورانی شد.
تاریخ سرودن شعر: شهریورماه 1387
تاریخ درج قبلی در وبلاگ پس از طوفان(وب نوشتهای قبلی من): دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 8:45
طبقه بندی موضوعی: شعر
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
"شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری" برندهی جایزهی پروین اعتصامی در سال 89 شد.
دو شعر بخوانید از این مجموعه غزل
سفر، بهانهی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست
نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچکهاست
زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست
شب است بی تو در این کوچههای بارانی
نه! پلک پنجرهای در تب پریدن نیست
خبر رسیده که جای تو راحتست آنجا
قرار نیست خبرها همیشه... اصلا نیست
زنی که فال مرا میگرفت امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن.... .
***
او خواست که هر شمع جگرسوخته باشد
دنیا پُر ِ پروانهی پرسوخته باشد
تا سرو سترون شود و باغ بماند
او خواست دل سنگ تبر سوخته باشد
جانسوزترین حادثه شد تا بنویسند:
جان، خانهی عشق است اگر سوخته باشد
عمریست که خاکسترمان میکند و باز
ققنوس شدن حسرت هر سوخته باشد
بیهوده نمیمیرم اگر مردن ما نیز
زیر سر این عشق پدرسوخته باشد.

زمان برگزاری مراسم:
16 اسفند، ساعت 4 تا 6 بعداز ظهر
مکان:
تالار وحدت تهران.
حضور برای عموم علاقمندان آزاد است.
توضیح: این مطلب از وبلاگ خانم عباسلو کپی شده است. اگر توانستید در این مراسم شرکت کنید و سلام بنده را هم به ایشان برسانید. ما که دور هستیم از هر چه که قبلاً به آن نزدیک بودیم...
راستی کتاب را هم حتماً تهیه کنید.
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی
دكتر مژگان عباسلو: جوشش شعر دلی و ذاتی است و کسی با خواندن هزار هزار کتاب بدون جوشش درونی نمیتواند شاعر بشود ولی این را درواقع توصیه نمیکنم که ما شاعر بیسواد هم بمانیم و نرویم کتاب بخوانیم.

مشروح گفتوگوی یك ساعته من با دكتر مژگان عباسلو:
* لطف میكنید خودتون را معرفی كنید؟
من مژگان عباسلو متولد 10/2/57 هستم. در دانشگاه شهید بهشتی پزشكی خواندهام و در حال حاضر پزشک عمومی هستم. چند ماه دیگر نیز برای ادامه تحصیل به خارج از كشور خواهم رفت. در زمینه شعر هم 2 تا کتاب دارم که کتاب اولم «مثل آوازهای عاشق تو» برنده جایزه بانوی فرهنگ در سال 85 شد و به چاپ سوم رسیده است و کتاب دوم «شاید دوباره من را بخاطر بیاوری» به چاپ دوم رسیده است.
* متولد تهران هستید؟
بله. در شمیران
* چرا «مژگان عباسلو»ی شاعر پزشک میشود؟ البته شاید پزشکی بوده که شاعر شده!
من 17 ساله بودم و در مدرسه تیزهوشان درس میخواندم. آن موقع انتخاب کرده بودم که حتماً در آینده پزشک بشوم. عموی من که دانشگاه علامه طباطبایی فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی میخواند من را به شب شعری برد و من شعری را كه در جواب شعر «کفشهایم کو»ی سهراب سپهری گفته بودم، آنجا خواندم. خیلی استقبال شد و من علاقهمند شدم که شعرگفتن را ادامه بدهم. البته بعداً چون بهخاطر کنکور درس میخواندم زیاد پیگیر شعر گفتن نبودم اما در دانشگاه یک انجمن ادبی با کمک دوستانم تأسیس کردم و این باعث شد که من شعر را جدی بگیرم.
تا آخر مصاحبه را دنبال كنید...
ارسال شده توسط سید مهدی موسوی


ارسال شده توسط سید مهدی موسوی